Aug 16, 2009

رقیق

های! حواسم هست که امروز بیست و پنجِ پنجِ هشتاد و هشت است. حواسم هست که آن روز بیست و پنجِ پنجِ هشتاد و پنج بود و بیست و پنجمین باری بود که می دیدمت. دروغ گفتم! بیست و چهارمین بار بود. دلم می خواست بیشتر پنج داشت... اما همان تعداد پنج برای آن تصمیم کبری که گرفتم کافی بود. یکی یک جایی که یادم نیست نوشته بود که تو دیگر آخرین نفری نیستی که بوسیدم. بیراه هم نمی گفت. سه سال طول می کشد این جور چیزها. هوم؟ شاید کمتر. امروز شاد بودم که یادش افتادم. فکر کردم سه سال شد. سه سال نه زیاد است نه کم. یک رقم خوبی ست برای سراشیبی که من افتادم توش. کلن گریه نداشت. من نمی دانم آن های های گریه کردنم آن شب چی بود. الان خیلی وقت است گریه نکردم. یعنی یکی گریه می کند هی من فکر می کنم طی چه فرآیندی دارد گریه می کند؟ کار مسخره ای ست. من اصلن نمی فهمم این آب ها چرا باید از چشم آدم راه بیفتد. خاک بر سر رقت قلب.

3 comments:

نقطه said...

من ۵ سالمه که گذشته! تموم شده؛ نیست؛ خوشحالم. گاهی یادش اما ناراحتم می‌کنه؛ ولی از نبودن‌ش خیــــلی خوشحال‌ترم.
هرچقدر خالی‌م و آروم و بی‌هیجان، تنهاتر و خالی‌تر!

parastoo said...

آخ.آره.اين آبها كه معلوم نيست چرا يك دفه پيداشون ميشه،با تمام سرسختي كه آدم در خودش سراغ داره ...

oscillator said...

هيچ دقت كردي علاوه بر ناخودآگاه جمعي داراي تجربيات جمعي هم شديم