Mar 6, 2013

 من هنوز توی زندگی‌م تراپی نرفتم. همیشه با یک علاقه‌ی شدیدی آدم‌های اطرافم را که روبه‌راه نبودند، تشویق کردم که بروند تراپی. معلوم نیست چرا. بگو تو که اصلن حالیت نیست و تا حالا ننشتی چهل دقیقه برای یک غریبه زر بزنی، چرا مردم را تشویق می‌کنی بروند تراپی؟
چند تاشان (از آدم‌هایی که خیلی تشویق کردم بروند تراپی) افتادند توی سرازیری. اگر فکر می‌کنید منظورم سرازیری خوب است، اشتباه می‌کنید. سرازیری بد. از این‌هایی که هر گهی می‌خوری بخور. خوب می‌کنی گه‌ها را می‌خوری و تو پادشاه گه‌خوار جهانی و تا جایی که لپ‌هات جا دارد بلمبان. چقدر گه‌خواری برازنده‌ی توست.
گمانم به آدم هم ربط دارد، یک آدم‌هایی می‌خواهند کثافت بزنند و هی همه بهشان بگویند خوب کردی یا از آن بدتر مدام تنبل باشند و هیچ کاری نکنند و هیچ دستاوردی نداشته باشند و بعد یارو بهشان تاییدیه بدهد که اشکال ندارد که تو به این جوانی اول زندگیت هیچ دستاوردی نداری و انقدر لش و تن‌پروری و اشکال ندارد و نازی نازی. تو چون حالت بد بوده هیچ کاری نکردی، در حالی که گاهی باید بهشان گفت تو یک مادر فاکر تنبلی. بجنبان.
بعد وقتی آدم‌هایی که بهشان می‌گویند "خوب کردی" برای هر انتخابی که دارند، تمام می‌شوند در جهان واقعی، می‌روند پیش تراپیست و تراپیست از همه‌جا بی‌خبر بهشان می‌گوید خوب کردی. چرا که آن‌ها بلدند آن‌جاهایی از حقیقت را برای تراپیست تعریف کنند که تراپیست نهایتن تاییدیه خوب کردی را بهشان بدهد.
بعد تا جایی که من می‌دانم شغل تراپیست نیست که برای تو تصمیم بگیرد که تو چه کنی. مشکل این‌جاست که تو هر تصمیمی بگیری، خوب کردی. برای همین من اگر نظر خیلی رادیکال خودم را بخواهم بگویم، فکر می‌کنم که یک کشیش که اعتراف یارو را گوش می‌کند و بعد می‌گوید فرزند مادرخسته‌ی فلان‌فلان‌شده گناه نکن، شاید برای این‌ها بهتر از تراپیست منفعل باشد که از نظرش همه چیز اشکال ندارد.
یک جایی، یک چیزی، یک خط نازکی باید باشد که نه که تو از آن رد شوی، سرب داغ بریزند توی حلقت. 
نه. ابدن. 
اما آن‌جا مرز تو باشد و وقتی تو خیلی قاتی کردی، یکی باشد بهت بگوید اگر حال کردی سر خط باشی، خط آن‌جاست. موقع "خط آن‌جاست" گفتن هم یک دستش را سایبان چشمش کند . با انگشت اشاره دست دیگرش نشانت بدهد کجاست که تو حالیت شود چقدر دوری.
بعد هم تمام تجربیات من از تراپی از بازخوردی‌ست که از آدم‌های اطرافم گرفتم. که بعد آمدند برای من تعریف کردند که فلان جریان که شده، برای تراپیستشان که تعریف کردند، او چه گفته و این‌ها چه گفتند و یارو چطوری قضیه را هدایت کرده.
الان که این را می‌نویسم بیشتر از انگشت‌های یک دست و کمتر از انگشت‌های دو دست آدم مختلف با تراپیست‌های مختلف توی سرم هست. یکی سه چهار سال، یکی ده سال، یکی شش ماه، یکی دو سال است که درگیر رابطه‌ی مقرون‌به‌صرفه‌ی مشاوره‌اند. من نمی‌توانم یکیشان را مثال بزنم که بگویم آها رابطه‌ی این‌ها خیلی جالب است و حال یارو در جهت مثبتی بهتر است. همه‌شان یک‌طوری هستند که من فکر می‌کنم اعتیاد دارند به تاییده‌ی هفتگی‌شان که به تراپی رفتن ادامه می‌دهند وگرنه حالشان به‌صورت ساختاری بهتر نشده.
حالا آدم بی‌انصافی هم نباشم، یکیشان که یک زن میانسالی‌ست خیلی حالش خوب شد اما او هم این مرض "خودشیفتگی حاد" و "خوب می‌کنم"، را بعد از تراپی پیدا کرد. یکی هم که عزیزش مرده بود، حالش بهتر شده که گمانم بی تراپی هم بالاخره در یک نقطه‌ای حال آدم بهتر می‌شود. نمی‌دانم. نمی‌دانم.
شاید اطرافیان من آدم‌های معمولی نیستند. من اغلب فکر می‌کنم مشکلشان از شدت رفاه است. بعضی‌هاشان هم واقعن فرازهای خاصی داشتند یا زندگی سختی داشتند که نهایتن نزدیک شدند به تراپی کردن، اما یک چیزی که توی این اجتماع تراپی‌رونده اذیتم می‌کند، منم منم بی‌حد و حصری‌ست که بعد از دو جلسه تراپی شروع شده و تمام نمی‌شود. یعنی انگار که اولین چیزی که آن تو بهشان می‌گویند این است که تو نقطه‌ی صفر و صفر و مبدا جهانِ هستی هستی. هیچ چیزی از این‌ها بزرگ‌تر نیست توی سرشان که برای منِ ناظر و معاشر فرساینده و آزاردهنده‌ست چون خیلی چیزهای زیادی، به‌طرز گاینده‌ای بزرگ‌تر از آدم است. 
آزار این رفتار به جایی رسیده که رابطه‌م را با خیلی‌هاشان کم کردم. بعد هم یک حالتی که درشان چاق می‌شود، متکلم وحده بودن است. همه‌ش رسالت دارند که حرف بزنند درباره‌ی خودشان و آدم در جوارشان پلکش سنگین می‌شود بس که رادیو. یعنی دهانت را که باز کنی راجع به یکی از مسائلت خدای نکرده باهاشان حرف بزنی، ظرف سه سوت می‌بینی که نشستی و داری به مسائل آن‌ها گوش می‌دهی.
اجتماع دور و بر من حتمن اجتماع تصادفی‌ست. تصادفی این همه آدم غلط توش هست اما نمی‌دانم واقعن چی باید بشود که دارد دور و بر من نمی‌شود.
شاید لازم است عوض تراپی درباره‌ی اخلاق مطالعه کنم. نوشته را که دوبار خواندم احساس کردم دلم می‌خواهد رسالت تراپیست این باشد که دوستان من را آدم‌های با اخلاقی بکند که قطعن وظیفه‌ی تراپیست نیست. ولی خراب‌تر کردنشان هم می‌دانم که وظیفه‌ش نیست.
شما هم تجربه‌ی خودتان را به من بگویید. یکی بیاید به من امید بدهد که همه‌ش این‌طوری نیست. یکی بگوید که دور از جانم اگر یک بلای روحی سرم آمد، یک راهی هست که بدون این‌که بی‌شعور بشوم، یکی بهم کمک کند.
پ.ن
ای شمایی که دوست منی و تراپی می‌کنی این نوشته لزومن درباره‌ی شما نیست.
شاید هم درباره خود توست که تا سطر بالایی را خواندی، خیالت راحت شد که با تو نیستم. با توام رادیو!
Thanks for listening to my problem and somehow making it about you. / Thanks Ecard / someecards.com

23 comments:

ترسا said...

عالی
هرچند بحث تراپی و انواعش و تراپیست و تراپییست‌‌ نما و این که اصولن تراپیست ها واقعن نه قرار است طبیب باشند و نه بنا ست که واعظ و مرشد مفصل است... هرچند این ولی باز هم عالییی

واقف said...

چند روز پيش اتفاقا اين جا در همين مورد نوشته بودم:
http://vaghef.moflog.com/archives/1391/12/post-983.html

هما said...

کار تراپیست این نیست که برایشان تصمیم بگیرد که چه کنند و چه نکنند، درست، اما کار تراپیست این هم نیست که بگوید خوب کردند یا بد کردند. اصولا قضاوت مثبت و منفی، مهر تایید و رد، از
no no
های کار تراپیسته. تراپیست فقط هر چه کردی رو دوباره برای خودت بازگویی می کنه و توصیف و تحلیل می کنه و می گه مفهوم ناخودآگاهش چیه و .... اگر یه آدمی اومده گفته تراپیستم گفته خوب کردی، یا تراپیستش سواد نداره و کارش رو بلد نیست، یا اون آدمه حرفا رو درست نفهمیده، یا یا فهمیده اما ترجیح می ده اینطوری برای دیگران تعریف کنه
اصولا هیچ قضاوتی کار تراپیست نیست. خوی کرد یو بد کردی کار همون کشیشیه که مثال زدی
تراپیست میگه هر کاری کردی، حالا بیا تحلیلش کنیم ببینیم چرا

Anonymous said...

من دوتا شون رو امتحان کردم. بار اولی دوست پسرم رفته بود. هیچکس نبود که براش گریه کنم یعنی نمی تونستم براشون تعریف کنم پس پا شدم رفتم دکتر. پایان نامه ام مونده بود داشتم بدبخت می شدم. جدا افسردگی گرفته بودم. دوست داشتم بمیرم من که از مرگ می ترسم و جون دوستم! البته قبلنا. بعد اون قرص داد خب فایده قرصه این بود که فکرم دیگه همه جا نمی رفت و من پایان نامه ام رو بالاخره تحویل دادم. اون توی همه رفتن اومدنا فقط بهم یه جمله گفت که من دست از سر دوست پسری که ولم کرده بود برداشتم. گفت ببین اون رفته مثه یه چیز ارزشمند بذارش تو یه ظرف کریستال و بذارش تو بوفه. اون دیگه رفته و عزاداریاتم کردی. بسه. من یه دختر کوچولو بودم فقط. بعد که رفتم واسه حل مشکلات دیگه دیدم میگه عیب نداره تو اعتماد به نفس نداری عیبی نداره بی خیال باش خب که چی و مهم نیست به هیچ جا نرسیدی. من نمی خواستم مهم نباشه به هیچ جا نرسیدم نمی خواستم بگم به جهنم واسه زندگیم. اون می گفت یکی پیشرفت می کنه یکی ام نه. من می گفتم نه نمیشه و اون از دستم عصبانی می شد که می پرم بهش و حرفشو تایید نمی کنم. حتی گفت بستریت می کنم و من گفتم هه هه اینجوری که آدم درست نمیشه. انقدر عصبانی شد از دستم که خواست منو بترسونه. بعد دیگه نرفتم. دیدم فاییده نداره اون. بعد رفتم سراغ یکی دیگه یه سال بعد. می خواستم اعتماد به نفس نداشته ام رو درست کنم. این که به خودم اعتماد ندارم. اما نشد. حرف همو نمی فهمیدیم. اون فکر می کرد من رفتارم با بقیه بده. در صورتیکه نبود من با همه مهربون بودم حالا تو نمی فهمی من چی میگم چون خیلی ماجراها داره. اما در همین حد بدون که مثلا من مشکلم زیاد خوب بودن با آدما بود انقدر که آخرش خودم ضربه می خوردم و حالا شاید درست برای اون تعریف نمی کردم که اون می گفت باید آدم بهتری باشی در حالیکه من خسته بودم از این همه انرژی گذاشتن و خوب بودن واسه بقیه. من فکر کنم بهترین مشاورا فقط خانواده آدم هستن... البته یه چیز خوبیم که داشت این بود که فقط بابام فهمید من واقعا یه روزایی حالم بد بوده و این جوری دیگه مراعاتم رو می کرد. فقط یه چیزی. ببین همه یه روزایی حالشون بده یه مدتی قاطی دارن و این واقعا دست خودشون نیست و هیچ کاری نمی تونن بکنن و هیچ ربطی به تنبلی و کون گشادی نداره. این روزام که مد شده همه زرتی میرن پیش تراپیست تا تاییدشون کنه اما واقعا یه سریا مشکل دارن. ببین من اگه نمی رفتم اون روزا دکتر واقعا بدبخت می شدم. یه استاد فلسفه داشتم می گفت فقط سه چهار تا روانشناس اینجا هستن که کارشون رو واقعا بلدن. بقیه شون هیچ فایده ای ندارن و می گفت آدم تا یه دردی رو خودش نکشیده باشه نمی تونه مشکل بقیه رو بفهمه و حلش کنه... همین دیگه

لیلاخانوم said...

آخیش. خنک شدم. آروم گرفتم. خیلی خوب گفتی. اخلاق رو خیلی خوب گفتی.

ادریس یحیی said...

با کامنت بالا به شدت وحدت می‌کنیم

Anonymous said...

تراپی قرار است دلیل و ساز و کار رفتار شخص رو توضیح بده.
هر عمل خوشایند و ناخوشایندی دلیلی دارد و دانستنش کمک میکند که آن را تقویت یا تضعیف کنیم. (نه توجیه)

در روند تراپی اشکال کار این جاست که بعضیها فکر میکنند چون رفتارشان "دلیل" دارد، محق اند که آن را رفتار را ادامه بدهند و حق به جانبانه هم این کار را میکنند

ادریس یحیی said...

منظور کامنت خانم هما بود:ی

مرجان said...

زندگيم مختل شده بود و بالاخره با پاي خودم رفتم. توي اولين جلسه، همين كه نشستم گفتم كه به كار شمااعتقادي ندارم و حالا هم نمي دانم چرا اينجايم؛لابد مي خواستم به خودم و بقيه ثابت كنم كه سعي كردم اما نشد؛ همان طوري كه پيش بيني مي كردم.
خيال مي كردم هيچ مشكل عيني خاصي ندارم. نزديك به شش ماه از پوچي و مرگ و معنا و اين جور چيزها حرف زديم. بعدتر اما به دلايلي رفتم پيش يك روانكاو تحليلي. اوايل كنار نمي آمدم. اما ... كم كم كلي از ترس ها و ضعف هاي عيني و ملموسم را كشف كردم كه قبل تر ها به چيزهاي انتزاعي و فكري پيچيده وصلش مي كردم و نتيجه اش افسردگي گنگ و استيصال بود. اتفاقا آنجا بود كه فهميدم چيز دهن پركن و مطلقي به اسم اخلاق وجود ندارد. برايم وحشتناك بود اما بعدتر فهميدم كه اگر ضعف هاي خودم را بشناسم سالم ترم و خيلي طبيعي انساني و اخلاقي رفتار مي كنم.
اين فرآيند هنوز هم ادامه دارد. او تاييد نمي كند. به جاي من تصميم نمي گيرد(دروغ چرا كه خيلي وقت ها دلم مي خواهد كه اين كار را بكند و چيز مطلقي دستم بدهد اما هيچ)بهترين جلسه هايم پر از گريه اند و شناخت هاي ترسناك و غريب نسبت به خودم؛او ليبل نمي زند اما خودم را با خودم روبرو مي كند. خيلي ضمني مي فهمم كه برعكس تصور خودم اتفاقا خيلي جاها به تاييد بقيه نياز دارم و كلي چيزهاي اين شكلي ديگر.
مرگ و بي معنايي و تنهايي و خيلي چيزهاي هميشگي ديگر سرجايشان هستند اما يك جور ديگر و پذيراتر. هنوز هم باورم نمي شود كه من با آن حجم عظيم بي ارتباطي و انتزاع چه طور توي اين فرآيند پيش رفته ام و راضيم؛ حتي از سختي و زجر يك خودآگاهي خيلي ترسناك.

مرجان said...

زندگيم مختل شده بود و بالاخره با پاي خودم رفتم. توي اولين جلسه، همين كه نشستم گفتم كه به كار شمااعتقادي ندارم و حالا هم نمي دانم چرا اينجايم؛لابد مي خواستم به خودم و بقيه ثابت كنم كه سعي كردم اما نشد؛ همان طوري كه پيش بيني مي كردم.
خيال مي كردم هيچ مشكل عيني خاصي ندارم. نزديك به شش ماه از پوچي و مرگ و معنا و اين جور چيزها حرف زديم. بعدتر اما به دلايلي رفتم پيش يك روانكاو تحليلي. اوايل كنار نمي آمدم. اما ... كم كم كلي از ترس ها و ضعف هاي عيني و ملموسم را كشف كردم كه قبل تر ها به چيزهاي انتزاعي و فكري پيچيده وصلش مي كردم و نتيجه اش افسردگي گنگ و استيصال بود. اتفاقا آنجا بود كه فهميدم چيز دهن پركن و مطلقي به اسم اخلاق وجود ندارد. برايم وحشتناك بود اما بعدتر فهميدم كه اگر ضعف هاي خودم را بشناسم سالم ترم و خيلي طبيعي انساني و اخلاقي رفتار مي كنم.
اين فرآيند هنوز هم ادامه دارد. او تاييد نمي كند. به جاي من تصميم نمي گيرد(دروغ چرا كه خيلي وقت ها دلم مي خواهد كه اين كار را بكند و چيز مطلقي دستم بدهد اما هيچ)بهترين جلسه هايم پر از گريه اند و شناخت هاي ترسناك و غريب نسبت به خودم؛او ليبل نمي زند اما خودم را با خودم روبرو مي كند. خيلي ضمني مي فهمم كه برعكس تصور خودم اتفاقا خيلي جاها به تاييد بقيه نياز دارم و كلي چيزهاي اين شكلي ديگر.
مرگ و بي معنايي و تنهايي و خيلي چيزهاي هميشگي ديگر سرجايشان هستند اما يك جور ديگر و پذيراتر. هنوز هم باورم نمي شود كه من با آن حجم عظيم بي ارتباطي و انتزاع چه طور توي اين فرآيند پيش رفته ام و راضيم؛ حتي از سختي و زجر يك خودآگاهي خيلي ترسناك.

هما said...

برگشتم که بگم که یادم رفت بگم که منم سالها رفتم پیش تراپیست. خوب، راستش شاید یکی از بهترین و درست ترین تصمیمات زندگیم بود
نوعی رهایی بود، آزادی از هر قید و بند احمقانه و دوباره ساختن خودت بر مبنای اون چیزی که واقعا سالم و درسته
خودم رو الان بسیار بیشتر دوست دارم. احساس می کنم اگر نمی رفتم بسیار خام باقی می موندم و درکم از دنیا محدود می موند به نوک دماغم
مهم اینه که آدم اولا فردی که کارش رو بلد انتخاب کنه و پیش هر کسی نره (مثل هر تخصص دیگه ای)‌و دوما هدفش از اون رفتن رو درست بدونه
تراپیست قرق نیست مشکلی رو حل کنه (برخلاف گفته استاد فلسفه کسی که به نام ناشناس کامنت گذاشته) قراره به تو کمک کنه خودت رو بهتر بشناسی تا بتونی مشکل خودت رو بهتر حل کنی
قرار نیست تایید یا ردت کنه
قرار نیست برات تصمیم بگیره
قرار نیست برات دل بسوزونه
قرار نیست بفهمه چه کشیدی، بلکه قراره بهت کمک کنه بفهمی واقعا چه کشیدی و چرا کشیدی
قرار نیست باهات دوستی و همدردی کنه، بلکه قراره کمک کنه که خودت خودت رو بهتر بفهمی
قرار نیست عصبانی بشه، قرار نیست احساساتی بشه، قرار نیست از حرفهای تو لجش بگیره، قرار نیست تو رو تهدید کنه، قرار نیست احساسات خودش رو وارد پروسه درمان کنه
قراره فقط درمانت کنه

خیلی وقتها ما همونطور که آرایشگر بدی رو انتخاب می کنیم، تراپیست بدی رو انتخاب می کنیم و وقتی کارش رو درست انجام نمیده و از نتیجه راضی نیستیم کل حرفه رو زیر سوال می بریم، نمی دونم چرا این کارو در مورد آرایشگر نمی کنیم!! :دی

simaab said...

سلام:)خب من به عنوان پزشکی که هم خودش شناخت درمانی کار کرده و هم بخش روانپزشکی رو گذرونده و هم خیلی از روانشناسها و روانپزشکهارو میشناسه میخوام موافقت خودم رو با کامنت خانم هما و همینطور مرجان و ناشناس آخر اعلام کنم.
نکته خیلی مهم اینه که تعداد روانشناس- روانپزشک های قابل اعتماد و کسایی که کارشون رو بلدن خیلی کمه متاسفانه. من خودم با اینکه خیلی ها رو تشویق کردم به این فرایند کند و کاو اما همیشه خودم بهشون روانشناس رو معرفی کردم. مهمترین نکته به نظر من اینه که کسی که پیش روانشناس میره فکر نکنه قراره کس دیگه ای مشکلاتش رو براش حل کنه. انقدری باید به آگاهی و یا این اراده رسیده باشه که قراره یک پروسه دردناک اما ثمر بخش رو طی کنه تا بفهمه دلیل رفتارهاش چیه و بعد اونها رو تصحیح کنه. این پروسه خیلی ها رو فراری میده چون انقدر درد زیاده که نمیشه تحملش کرد اما من دوست صمیمی خودم که این راه رو رفت الان خیلی زندگیش متفاوت شده. در واقع هنوز هم خیلی مشکلات لاینحل وجود داره اما بلده چطور مواجه بشه باهاشون. این آدمهایی که مثال زدین احتمالن بیشتر دنبال گوش شنوا میگشتن که البته یکی از مراحل درمانه اما نه همه اون. خب میتونم درک کنم احساستون رو و کاملن حق میدم که نظر خوبی نداشته باشین به این موضوع. اما تراپیستی که کارش رو بلد باشه میتونه به آدم مصممی که میخواد زندگی اش رو تغییر بده خیلی کمک بکنه. هر دوشرط طبعن باید وجود داشته باشه.

ژولي said...

حرف های مرجان برام جالب بود و دقیقن همون چیزی که خودم باهاش مواجه شدم

آنی said...

خب من تجربه های خیلی بیشتری دارم
تا دلت بخواد روانشناس و روانپزشک و مشاور رفتم
تا اینکه به این نتیجه رسیدم یا من رو نمیفهمن یا کلا نفهمن
بعد بالاخره بعد سالها یه مشاور گیر آوردم
یکی که دو سال و نیم هرهفته رفتم پیشش
همه چی هم بهم گفت
یه جاهایی گفت خوب کردی
یه جاهایی گفت گه خوردی کردی
یه جاهایی گفت اوی کجایی اینوری
خلاصه درست شدم
خودشیفتگی هم پیدا کردم اتفاقا...
یعنی داشتم
بروز نمیدادم
ولی همه این من جدید رو بیشتر میپسندن
خیلی ها رو هم دیدم که رفتن پیش همین مشاور ولی گاو رفتن گاوتر برگشتن
خیلیها هم خوب بشو نیستن
خیلیها هم خوب شدن
راستش رو بگم؟
هیچ ربطی به اون مشاور بیچاره نداره

سین said...

میدونی ؛ یه سری از مراحل هست که آدما باید بگذرونن ، مثل پلتفرم یه خونه مثلا که حالا بعد گچ بری کنند یا نکنند، پنجره دو جداره بزارن و فیلان یا نه
میخوام بگم به نظرم خودت میری دمبال آدمایی که تازه با مسائلی درباره خودشون آشنا شدن ، تا بتونی ناک اوتشون کنی

این چیزا باید بشینه تو آدما ، مثل یک طناب کشید شده میمونه که وقتی وسطشو میگیری میکشی و بعد ولش میکنی اول در جهت مخالف اعوجاج داره، و باز مخالف تا کم کم اون وسط آروم بگیره بفهمه هیچ وری خبری نیست

باید این حرفا رو بزنن
تا پله پله برن تو تناقض و هی خودشونو درست کنن

Anonymous said...

خیلی بحث جالبی رو شروع کردی، و ای کاش می شد یه جوری سنجید که آیا تراپیست رفتن ضررهایی هم داره یه نه؟ ولی چیزی که به چشم من میاد اینه که گاهی آدمها تو زندگیشون دچار بحران می شن و تو اون شرایط یک مشاور می تونه موثر باشه، اما چیزی که در بعضی اطرافینم می بینم اینه که بدون نیاز و از روی نداشتن مشکل واقعی مثل یک تجمل جدید وارد زندگیشون می کنند و برای حرف زدن هم می خواهند پول خرج کنند، و فکر کنم باید یک مرزی باشه که نیاز به کمک تخصصی لازم باشه
من خودم چندین بار مشاور رفتم و معدودی از اونها خوب بودند و ارتباط گرفتن فرد و مشاور خیلی مهمه که اتفاق بیفته، و فکر کنم تاثیر خوبی که داشتند این بوده که گاهی مشکلات تو ذهن فرد خیلی بزرگتر از واقعیت هستند و دید یک نفر سوم می تونه موثر باشه و مهم ترین کاری که می کنند روبرو کردن فرد با خودش هست، و یک کلاف پیچیده را بازتر می کنند تا بهتر ببینی، و به نظر من انسانها خود خواه تر از اون هستند که بر اساس حرف کسی حتی مشاور رفتار کنند و عملا هر کاری می کنند تصمیم خودشون هست

Farbud said...

نوشته‌ی مبتنی بر بخارات روده

Farbud said...
This comment has been removed by the author.
Farbud said...
This comment has been removed by the author.
Anonymous said...

به نظرم چيزي رو كه شايد نديدي اينه كه مشكلات آدما يك شبه به وجود نمياد. و البته توان اونها به يك اندازه نيست. خيلي وقتا آدما اون قدر حالشون بده كه هرچه قدر هم برون ريزي كنن كافي نيست. حتي توي پروسه دو سه ساله. خيلي از آدما تاييدايي رو كه مي گي به جاي تراپيست( اگر تاييدي در كار باشه) از دوستاشون مي گيرن. از كتاباشون. از وبلاگاي شاهد
خيلي پيچيده تر اين حرفاست به نظرم. يعني يكي هم ممكنه تراپيست رو نفي كنه اما همدردي ديگران رو خيلي زيركانه تر جلب كنه. هر دوش يكيه

Somayeh said...

"یکی هم که عزیزش مرده بود، حالش بهتر شده که گمانم بی تراپی هم بالاخره در یک نقطه‌ای حال آدم بهتر می‌شود.". True! This is called "regression to the mean"

لولی said...

ی بار رفتم کلا، تنها چیزاییم که میگفت همونایی بود که همه میگن، اینکه به تو چه که دنیا چه جوریه یا چی میشه؟ به تو چه که فلانی چرا انقدر عوضی شده یا نشده،
مفید بود انگار، چون دیگه گریه نکردم، دیگه از برادر عزیز متنفر نبودم،
ولی فکر کنم تو ناخودآگاهم پشیمونم، چون دوست ندارم دوباره برم، ی جورایی فکر میکنم از کجا معلوم که مثل تو به زندگی نگاه کنه و دقیقا شبیه تمام چیزایی نباشه که دوسشون نداری،
ولی میدونی بعضی موقع ها آدم فقط به ی گوش احتیاج داره، تنها ویژگی ایم که گوشه باید داشته باشه اینه که غریبه باشه،
میفهمی؟

لولی said...

ی بار رفتم کلا، تنها چیزاییم که میگفت همونایی بود که همه میگن، اینکه به تو چه که دنیا چه جوریه یا چی میشه؟ به تو چه که فلانی چرا انقدر عوضی شده یا نشده،
مفید بود انگار، چون دیگه گریه نکردم، دیگه از برادر عزیز متنفر نبودم،
ولی فکر کنم تو ناخودآگاهم پشیمونم، چون دوست ندارم دوباره برم، ی جورایی فکر میکنم از کجا معلوم که مثل تو به زندگی نگاه کنه و دقیقا شبیه تمام چیزایی نباشه که دوسشون نداری،
ولی میدونی بعضی موقع ها آدم فقط به ی گوش احتیاج داره، تنها ویژگی ایم که گوشه باید داشته باشه اینه که غریبه باشه،
میفهمی؟