تراژدی
.
امروز تب ندارم. بیحالم. به کار گفتم تا جمعه مرخصی مریضی. دیشب برای مدت کوتاهی سپ آنلاین شد. گفت خیلی پایینم. باید میتوانستم کوهش را بگذارم روی دوشم و نشد. به جایش گفتم من هم.
گفت میترسم هم ایران ویران شود و هم «اینها» جم نخورند از جایشان.
وقتی هرگز روی دموکراسی را ندیدیم چطور بفهمیم «اینها» چند نفر از مردم ایرانند؟ من فکر میکنم اقلیت هستند اما عدد چند است؟
ما چند نفریم؟ اگر البته ایران مای خارجنشین را قابل بداند که خودمان را جز مای آنها بتوانیم حساب کنیم.
.
«ما» در عین حال که بسیار دربرگیرنده است بسیار پسزننده هم هست. کدام «ما»؟ کدام «آنها»؟
یک میمی بود سه تا اسپایدرمن داشتند از همدیگر اعلام برائت میکردند، گاهی فکر میکنم وضعیت «ما و آنها»ی ما هم همان است.
.
پیچیدگی مواضع قدرت در این جنگ، در این بحران اجتماعی، ژئوپلتیکی، سیاسی و تاریخی که باهاش روبرو هستیم چنان است که خودمان هم گاهی نمیدانیم کدام طرف هستیم. پایمان را باید محکم روی زمینی بکوبیم که نمیدانیم از آن ماست یا نه.
.
رادان گفت هرکس پایش را به فرمان دشمنان توی خیابان بگذارد، میکشیم.
ترامپ گفت از بمب فرش میکنیم. بعد گفت ارتش دریایی گفته وقتی کشتیهای ایرانی را غرق میکنیم لذتبخشتر است تا وقتی که تصرفشان میکنیم، همه در جمع خندیدند. نتانیاهو گفت ما دوست شما هستیم ملت ایران. همانطور که دوست فلسطینیها هستند. دوست بمبی. دوست با خاک یکسان کن. مجتبی مقوایی هیچی نگفت. پهلوی گفت پس اتوها را بزنید به برق. دیاسپورای ایرانی در ونکوور، تورنتو، وین، لندن، لسآنجلس، دست راستش را به سان Sieg Heil بلند کرد. حالا شما فرض کن موبایلش توی دستش بود. ما که میدانیم دست راست را وقتی در جماعت آنطور با هم بالا ببری، چیزی بهتر از سواستیکا نصیبت نمیشود.
.
شما شاید خوبید. من شاید دوباره تب دارم.
.
میم گریه کرد پای چت. من هم گریه کردم. گفت مامان و بابام حاضر نیستند از تهران بروند. میگویند رفقای ما همه تهران هستند. میگویند مقاومت. میگویند زندگی ما اینجاست.
گفت مامان و بابای تو هم تهرانند چطور کنار میآیی با این تصمیمشان؟ گفتم این سهم من و توست از جنگ که باید پذیرای تصمیمات آنها باشیم. با گریه نوشتم. با گریه خواند. عموم پای تلفن به من گفت تو باید به درایت جمعی در ایران اعتماد کنی. ما از بیرون نمیدانیم چه خبر است. باید بپذیری. به میم گفتم ما نباید اضطرابمان را بفرستیم تهران. باید خودمان از پسش بربیاییم. آنها زیر بمب هستند. ما باید با تنهایی مواجه شدن با اضطرابمان حداقل این بار کوچک نگرانیمان را از روی دوش آنها برداریم. اشک و اشک.
.
خواهرم گفت وقتی در خانهام، تظاهر میکنم جنگ نیست. بمب که میاندازند بیدار میشوم. کمی گوش میکنم و باز دوباره میخوابم. قلبم صدپاره شد. کاش من هم توی تخت خواهرم دراز کشیده بودم. چه روزهایی دوتایی در تختش سپری کردیم. شیشههای عطرش را دانه دانه باز میکردم و بو میکردم. گردنبندهاش را امتحان میکردم. لباسهایش را تنم میکردم. نباید زندگی اینطوری میشد که خواهرم را نبینم.
وقتی دربارهی این چیزها فکر میکنم میبینم شاید اینها جز کوچکترین بهاییست که یک ایرانی پرداخت کرده.
میدانم نباید المپیاد رنج در ذهنم برپا کنم. میدانم. اما انصاف است برپا نکنم؟ انصاف است که مردمی بیخانمان شدند؟ انصاف است که هزاران نفر کشته شدند؟ انصاف است که در زندان فشافویه غذای یک روز یک زندانی نصف یک بادمجان است؟ انصاف است که صدای مردان خشونتطلب تشنهی قدرت و ثروت و ایدئولوژی و جهانگشایی از صدای همهی ما بلندتر است؟
.
در آسو گزارشهایی از تهران منتشر میشود. مشاهدات شهروندان. یکیشان نوشته بود با موتور رفته بودند اطراف شهر تهران دوری بزنند و وضعیت را مشاهده کنند و کوچههای فرعی منتهی به بیت، پر بود از ون سفید و وانتهای سیاه مسلح به گلولهی جنگی. راوی میپرسید: نباید جای اینها ماشین امداد ایستاده باشد؟
این سوال راوی تکاندهندهست. ما میدانیم جان عزیزان ما برای جمهوری اسلامی ارزشی ندارد و به همین خاطر پرسیدن این سوال را رها کردیم.
اما نباید میکردیم.
آیا نباید به جای ساختن این همه بمب و موشک و پهباد جمهوری اسلامی فکری به حال نود میلیون مردم بیچاره میکرد؟ آیا باید با وقاحت تمام در این شرایط دشوار جنگ دسترسی به اطلاعات را از وحشت لرزان شدن پایبست سست و ویران حکومتش سانسور میکرد؟ آیا نباید کاری میکرد که زمین زیر پای این همه ایرانی نلرزد؟ وقتی صداهایی را میشنویم که میگویند جنگ ما با جمهوری اسلامی سالهاست آغاز شده، همین بوده. جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک ثابت کرده که فقط به بقای خودش و ایدئولوژیش با بهای هر خونی و همهی خونها پایبند است حتی اگر ما هیچجا ننوشته باشیم خون ما از آن آنهاست. غصب؟ زبان و ترمینولوژی اسلامی اگر میفهمند، همان غصب. غصب با غضب.
برای همین ما فریاد زدیم خامنهای ضحاک، میکشیمت زیر خاک. برای اینکه خون ما، خون عزیزان ما کالای مبادله نیست.
.
خیلی وقتها یاد تظاهرات زیر پل پارکوی میافتم. اولین بار آنجا دست در دست نگار و فربد شنیدم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
انگار آن صدا هنوز هم در گوش من است. آن صدا همان صدای درایت جمعی بود.
همان صدا چند سال بعد گفت بترسید بترسید ما همه با هم هستیم.
«ما» و «همه» هرچند جماعت مبهمی هستیم اما میدانیم که هستیم. میدانیم که با همیم. هرچند برای این با هم بودنمان هرگز به ما اجازه داده نشده. هرکس تلاشی برای ساختن ما کرده در نطفه خفه شده. ما هرگز تا امروز نتوانستیم عددهای با هم ما بودنمان را در یک انتخابات نشان دهیم.
این مای رویایی.
.
نمیدانم چرا امیدوارم هنوز. شاید چون همانطوری که عزیزی گفت، وقتی همهچیز را از تو بگیرند، حتی ناامیدی را از تو میگیرند.
.
درباره تراژدی زیرساختهای ایران شنیدیم. میدانیم که آب و برق زیرساخت جمهوری اسلامی نیست بلکه زیرساخت ایران است. میدانیم که این جنگ تراژدی نجات است اما چه باید کرد؟ این یک سوال رتوریک نیست. این یک سوال جدیست. من در حال حاضر فکر میکنم ساختن شورا جواب طولانی و سخت این سوال است. نجات ایران دست یک ناجی نیست. دست ما و همه است. میدانم برخی از ما شنیدن این جواب را دوست ندارند چون طولانی و فرسایشیست و نسل ما میوهاش را نخواهد چید اما کماکان فکر میکنم راه نجات ایران از ساختن شوراهای کوچک و بزرگ میگذرد. اگر اساطیری دوست داشته باشید: سیمرغ.
.
تراژدی شخصی من این است که فکر میکنم چارهای جز امید ندارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر