۲۴ فروردین ۱۴۰۵

Hommage an das Übersehen

 در قطاریم.

کوه‌ها را مه‌گرفته. هی کتابم را برمی‌دارم و می‌گذارم زمین. طاقت خبر خواندن ندارم. ذهنم پراکنده‌ست. قطار علاج ذهن پریشان است. تصاویری که می‌بینی همانقدر پریشان است و فرگمنت‌وار که ذهن. 
در کوپه‌ی سکوت نشستیم. سکوت را خوب رعایت می‌کنند مردمان. خانه‌ها را تماشا می‌کنم. گاوها، دشت‌ها، گاهی چشمم روی درختی، خانه‌ای، آدمی و یا حیوانی ثابت می‌شود. دریاچه‌ی زوریخ خیلی عظیم است. اول سمت چپم بود، حالا سمت راست. به سمت جنوب می‌رویم. این مسیر با قطار در این فصل واقعا باشکوه است. حالا آلپ پشت ابرها پنهان شده و یک حریر مه‌آلود و اسرارآمیز کشیده شده روی تصویر. چنان کوه و دشت و مرتع غرق در سبزه و گل‌های ریز و درشت بهاری‌ست، انگار نه انگار جهان در حال فروپاشی‌ست.گاهی بره‌ای لب ریل می‌جهد و واقعا از دیدنش خوشحال می‌شوی. کوتاه‌تر از یک ثانیه. بعد برای همیشه پشت سرش می‌گذاری. حتی نوشتن حیف است. سعی می‌کنم از گوشه‌ی چشم بیرون را تماشا کنم: در تونل‌ها بنویسم. دره‌ها و دشت‌ها و مراتع طوری سبز است که توقع داری ناگهان پریان رقصان با تاج گل دستانت را بگیرند و به عمق آلپ ببرند. تمام قصه‌ها و افسانه‌ها را وقتی در این کانتکست بازبینی کنی، معنای بیشتری می‌دهند. 
آخرین باری که رفتیم ایران، با قطار  رفتیم یزد. طبیعت ایران در خاطرم کمرنگ شده. یادم می‌آید اولین بارهایی که از اروپا به ایران برمی‌گشتم، حیرت‌زده شدم از طبیعت ایران. انگار وقتی در ایران زندگی می‌کردم، نمی‌دیدم. شاید خیلی جوان بودم برای فهمیدن. نمی‌دانم دلیلش جوانی بود؟ بی‌توجهی بود؟ جهان‌ندیدگی بود؟ نمی‌دانم. حالا در قطار که نشستیم، قلی روزنامه می‌خواند، هر جانوری درختی گیاهی چرنده یا پرنده‌ای که می‌بینم، تپ‌تپ می‌زنم روی رانش، نگاه کن. انگشتش را می‌گذارد روی جمله‌ای که دارد می‌خواند که گم نشود، نگاه می‌کند. تپه‌های مخملی. واقعا باورنکردنی است که طبیعت اینجا چقدر بخشاینده است.
.
برای بینال اقلیم برای ادیت پایر یک متن کوتاهی نوشتم با عنوان اوماژی به ندیدن. دیدن و تماشانکردن. واقعا خیلی عجیب است که چقدر تماشا نمی‌کنیم. نگاه می‌کنیم ولی نمی‌بینیم. ادیت نگاه می‌کند. دقت می‌کند. نگاه کردن هم گاهی طاقت‌فرساست. نشسته باشی در قطار، گاو و گوسفندها مثل دکمه‌های کوچک در تپه‌های مخملی مشغول چرا باشند، بعد تو نتوانی ذهنت را قانع کنی که فقط همین تصویر روبرو را تماشا کنی.
.
عذاب بازماندگی درباره‌ی این نیست که رشته‌های آلپ زشت بشود برای آدم. رشته‌ها را می‌بینم، کوه‌ها را ثبت می‌کنم در خاطرم. زیبایی را درک می‌کنم. از مناظر قشنگ عکس می‌گیرم اما یک جایی در اعماق ذهنم، حق خودم نمی‌دانم. چیزی ناقص است. مثل تدوین فیلم‌های وحشتناک، کیسه‌های سیاه نعش‌های کهریزک جلوی چشمانم ظاهر می‌شود. خرابه‌های خانه‌ها، چهره‌ی پدر مادرم، خواهر و برادرم، پای شکسته‌ی خاله‌م ظاهر می‌شود. اگر مجبور شد خانه را ترک کند با پای شکسته و سگ کوچک، چطوری فرار کند؟ قلی تپ‌تپ می‌زند روی رانم؛ نگاه کن. نگاه می‌کنم و یک گله گاو را نشان می‌دهد. لکه‌های روی تنشان را می‌توانم بشمارم. میان همین فکر است که با خودم می‌گویم کاش دفعه‌ی دیگر که در این مسیر توی قطار بودم با خودم دوربین بیاورم. دوربین دور-بین. خیلی عجیب است با چه سرعتی بین ویرانی جنگ و دوربین تماشای لکه‌های گاو ذهنم سوییچ می‌کند. 
دوست داشتم یا فقط پیش لکه‌های تن گاوها بودم یا ویرانه‌های خیابان‌های تهران. این تعویض مدام برایم فرساینده‌ست.
رسیدیم به تونل گوتهارد، طولانی‌ترین تونل جهان. قصد دارم بعد از تونل فقط تماشا کنم و ننویسم. اما فکر می‌کنم؛ وقتی به طولانی‌ترین تونل جهان فکر کنی، نباید کندوان باشد؟

هیچ نظری موجود نیست: