Aug 4, 2007

تمام روز حاشیه رفت ... گل های قالی رو شمرد ... لیوان ، لیوان آب خورد ... بی حرکت رو به کتابخونه نشست ... روی تخت چمباتمه زد ... از برج کتاب هایی که باید می خوند ، یکی رو برداشت و ورق زد ... کانکت شد ... اینویزیبل ... آشناهاشو دید که پرسه می زنن ... میل باکسش رو نگاه کرد ، دید چهل و نه تا این باکس داره ... یه نگاه سرسری ... هیچ کدوم رو باز نکرد ... استینگ بهش گفت آم نات ا من ویت تومنی فیسز / د مسک آی ور ایز وان ... به استینگ گفت منم همینطور ... نیمه تاریک شد و هنوز حوصله نکرده بود چراغی روشن کنه ... تا وقت خواب بشه یه کمی روزنامه خوند ... فکر کرد : چه حوصله ای دارن ... یه کمی هم تلویزیون تماشا کرد ... حتی به قیافه ی یه خواننده که خیلی داشت شدید می رقصید و تمام بدنشو می لرزوند ، لبخند زد ... هیچ تلفنی رو جواب نداد ... حدود ساعت یک و بیست دقیقه ، رفت مسواک بزنه ، همینطور که تند و تند برس مسواکش رو به دندوناش می مالید یه گوله اشک درشت لیز خورد رو گونه ش ... به روی خودش نیاورد و باز مسواک زد ... یکی دیگه لیز خورد رو گونه ش و افتاد توی کاسه ی روشویی و قاطی آب شد ... هنوز به روی خودش نمیاورد ... مسواک می زد ... حالا سطح رویی آسیا هاشو مسواک می زد ...سرشو برد جلوتر و توی آینه به آسیا های بالاییش نگاه کرد ... اشک سرتق لیز خورد و از چونه ش راه افتاد رو گردنش ... با دست چپ پخشش کرد رو گردنش ... با خودش فکر کرد : گردنم چه باریکه . و یهو هق هق بی امان افتاد به جونش ... دهنش رو شست ... فکر کرد : کی تا حالا وسط مسواک زدن زده زیر گریه؟ جواب داد : خودم ...خود خرم ... تمام روز به خودش گفته بود که گریه کنی ، باختی و همه کار کرده بود جز گریه ... تمام روز از هر چی که ممکن بود به گریه بندازتش دوری کرده بود ... روز رو کاملا هدر داده بود و اون وقت مسواک ... همین مسواک ارال بی که هیچ کس رو تا به حال به گریه ننداخته ، به گریه انداخته بودش

1 comment:

پریسا said...

منم وسط مسواک گریه کردم... خدا شاهده امشب وسط گریه کردن چیپس هم گاز میزدم :) ):