Dec 25, 2007

یک. الان که اینجا نشستم هنوز فک و لب و دندانم بی حس است و سردرد بدی دارم. یک لیوان زهرمار درست کردم و با طرف چپم ذره ذره می خورم. لیوان را که به لبم می چسبانم ، طرف راست لبم نمی فهمد که این لیوان است و من احساس می کنم لب هایم مزه پنبه و گاز استریل و تلخی داروهای دندانپزشکی را می دهند و زهرمار هم کمک نمی کند که احساس نکنم. رفته بودم توی سوپر همیشگی و می خواستم برای زهرمار شیر بخرم ، هی کلمات توی دهانم کش می آمد و خجالتم می آمد. وقتی از من می خواهد که دهانم را بشویم و زور لبم نمی رسد که دهانم را بسته نگه دارد تا آن مایع ماژنتای ضدعفونی توی دهانم بماند ، حرصم می گیرد. وقتی بی حسی می رود و درد می آید حرصم می گیرد ولی وقتی تنها می شوم توی ماشین تا به خانه برسم از طرز رفتار لب و زبانم خنده ام می گیرد ولی درد تندی می آید و امان به خنده نمی دهد و من همیشه بعدش می آیم توی رختخواب مچاله می شوم اما الان اینجا نشستم و می نویسم که مچاله نشدم. من هنوز وقتی می خواهد آن آمپول فلزی بزرگ را توی دهانم فرو کند، چشم هایم را می بندم و می فهمم که درد سیال گرمی توی فکم حرکت کرد و تا چند لحظه دیگر لب و لوچه ام آویزان است و آن صدای سرد فلزی توی مغزم خواهد پیچید و او می پرسد دردت آمد؟ و من دروغکی می گویم نه و وقتی آخرش می گوید کارهای سخت و زیادی را یک باره برای دندان هایت کردم. من می دانم که یعنی بی حسی که برود ، درد زیادی به جایش می آید. دهانم را توی آینه باز می کنم و یاد جمله اش می افتم که گفت لثه روی دندان عقلت را چرخ کردم ! و من از این جمله خیلی چندشم شد و یاد آوری اش باعث شد دهانم را ببندم و برگردم پای کیبرد ولی تمام این ها همراه یک خوبی بزرگ است و آن این که تا مدتی لازم نیست به مطب کوچولوی چوبی دندانپزشک عزیز بروم
دو. مدتی است بلوارمان را شخم می زنند! یک روز صبح نشستم توی ماشین تا بیرون بروم. سر کوچه مان که رسیدم ، دیدم وسط بلوارمان را حفر کردند و از این به بعد خانه ی ما که خانه ای نبش کوچه بود تبدیل شد به لانه ای که ته کوچه و دم خندقی است که روز به روز حفرتر می شود! هرچند این امر باعث شد سر فعلی (ته سابق) کوچه مان را بشناسم اما مشکل اینجاست که سوپر همیشگی آن طرف خندق است و مسلما وقتی جایی خندق حفر می شود، دور و برش پر از خاک می شود و مشکل دوم این است که فصل بارندگی است و حفاری و بارندگی با هم تشکیل خندق بلا می دهند و ما برای خریدن هر چیزی باید از وسط خندق بلای مذکور رد شویم . غم این که خانه ما هم اکنون در انتها ی بن بست زشتی واقع شده ، بماند. خلاصه به نظرم می آید که کوچه مان شبیه بینی های بد عمل شده ای است که همان قوزدارشان بهتر بود
سه. ترانه "پرواز" از گروه "اکیسم آو چویس" یکی از کارهای واقعا خوب است که می شود بارها و بارها شنید و لذت برد. می شود تنها آهنگی باشد که در مدیا پلیر باز می کنی تا هی خودش ، خودش را تکرار کند و لذت ببری. شگفتا که جادویش نه در کلام شیرین که در صدای بازیگوشانه خواننده اش است." نه عقابم نه کبوتر اما چون به جان آیم در غربت خود، بال جادویی شعر، بال رویایی اش می رساند به افلاک مرا ... " تمام "مرا " ها در این ترانه فوق العاده اند و کاش، کاش ، کاش انتهای شعرش هم به اندازه ابتدایش فردی بود و ناگهان تصمیم نمی گرفت بشریت را نجات بدهد
چهار. از ولایت تشنه ی دیدن فیلم می آید و ما شب های هزار فیلم داریم. از ولعش متعجبم. می گویم سمنان قحطی است؟ می خندد. و در شب های هزار فیلم تا کسی به کسی می گوید: هو سیت. بی استثنا فوری می گوید: یه صندلی بخور و باز با همان صدای بم از خنده غش می کند و من هم می خندم و فکر می کنم چرا من صدها بار از این شوخی به شدت خنده ام می گیرد؟
می رسانمش . هر و کر کنان با دوستش راهی ولایت می شود و من به سمت دندانپزشکی می روم

No comments: