Dec 25, 2007

یک داستان خیلی کوتاه هست که بارها خواستم اینجا بنویسم اما حوصله ام نمی آمد. حالا حوصله آمد. داستانی هست از عباس معروفی
یک یادآوری کوچولو
يانوشکا دراز کشيده بود و از پنجره ي مورب به آسمان نگاه ميکرد. چراغ را خاموش کردم، نور کمرنگي از پنجره ي سقف به درون ميريخت. نگاه کردم، برف هنوز روي شيشه ننشسته بود. هنوز همه جاي اتاق مهتابي بود. صورت يانوشکا هم مهتابي بود. گفتم:يادت ميآيد که آن شب هيچ رقم گرم نميشدي، بعد آنقدر گرمت بود که هي ميگفتي پنجره رابازکن؟ گفت::يادم بيار

No comments: