Sep 1, 2008

هزار کاکلی شاد در چشمان من، هزار قناری خاموش در گلوی من

رساله ام را حتی کامل ورق نزده. برایم از کلیات تحقیقم فکت می آورد که باید چه بنویسم. من دو نقطه ، دش، دبلیو هستم که خوب خودم آن را هم نوشته ام دیگر دیوانه! می دانم چه نوشته ام! دلم می خواهد به حالت نه بابا!؟ جدی می گی؟ و وحشیانه و حرصی نگاهش کنم. اما عوضش مثل بره نگاهش می کنم! بعد می گوید چرا دسته بندی هایی که در کلیات تحقیق داری، در فصل بندی هایت نداری؟ فصل چهارم را نشانش می دهم و می گویم این دسته بندی ها، این نمودارها، این آمار، این جداول... می گوید آها. من به فصل چهار نرسیده ام هنوز! چه بگویم؟ می خواهم بگویم می مردی این همه دیر کردی یک ساعت دیرتر وقت می دادی که لااقل رساله ام را ورق بزنی؟! نمی گویم که! من می خواهم، یعنی می خواستم تا آخر شهریور دفاع کنم و این بابا خیلی راحت می گوید تا بیست مهر وقت داری. می خواهم بگویم تو وقت داری، من ندارم. باز همان نگاه و رفتار بره ای می آید سراغم. برایم می رود منبر که باید چه غلط های اضافه ای بکنم تا چهارشنبه. برای خالی نبودن عریضه عنوان یک فصلم را عوض می کند و می گوید تا چهارشنبه این فصل جدید را بنویس. می توانی که!؟ بره می گوید بله. عصبانی نیستم. عادت دارم به این رفتارهایشان. بیست روز دیگر رها می شوم از دست این دانشگاه گربه ها. بیست روز. همه چیزش هم بد نبوده
من دوسال لای زنانه ترین محیط آکادمیک کشورم بوده ام! اما چیزهای جالبی هم دیدم در دانشگاه گربه ها. یک هم دستی زنانه ای در سرتاسر اتاق ها موج می زند. می دانید که. زن ها وقتی غمگینند دور هم جمع می شوند و وقتی شادند پراکنده می شوند. در الزهرا اصلا صحنه عجیبی نیست که در یک کلاس را باز کنی ببینی یکی به بچه ش شیر می دهد. یا ببینی پشت میز مسئول کتابخانه مرجع یک دختر بچه ده ساله نشسته سالیتر بازی می کند و تا می روی دم میز بدو بدو می رود می گوید مامان دانشجو آمده! در آن جا یک همدستی زنانه ای در قرض دادن کتاب های نایاب به دانشجویان ارشد به طور یواشکی موج می زند. در کشوی میزهای مسئولین آموزش قرص بروفن و ادویل و مفنامیک و ضد حاملگی هست. ساعت های ناهار تمام مسئولین را می توانی در طلافروشی های گاندی دستگیر کنی. رساله ها را که نگاه می کنی یک عالم موضوع زنانه انتظارت را می کشد. زن در اساطیر، مجسمه های زنان معاصر، نقش الهه زن در آیین میتراییسم و زن در جامعه به مثابه فلان! و نقاش های زن و ادبیات چی های زن و دانشمندان زن و دستاوردهای زن و خلاصه همه چیز از مدل زنانه را آن جا پیدا می کنی. بوده لحظاتی که ما زنانه ترین رویمان را به هم نشان دادیم و هم دیگر را فهمیدیم. بوده روزهایی که شال هایمان را باز کردیم و لباس هایمان را کندیم و توی کارگاه نقاشی، مدل سال اولی ها شدیم. بوده روزهایی که سه نفری با یک ساندویچ سیر شدیم و همه مان نوشابه نخوردیم که چاق نشویم. بوده روزهایی که نشستیم زیر درخت بید دم آب خوری سیصد ساله محوطه دانشکده هنر و از عشق هامان حرف زدیم. باخنده. با گریه. با مسخره. بوده روزهایی که سر کلاس هیزترین استادمان یکی از دخترها با مرض تمام! اسلایدهای کاماسوترا گذاشته و با جدیت از بعد هنری نقاشی های هندی ای که دراین حوزه بوده اند لکچر داده و ما تمام مدت ریز ریز خندیدیم و استاد چنان هیجان زده شده از پوزیشن ها که بچه ها گفتند خدا امشب به مادر بچه ها رحم کند! بوده روزهایی که شنیدیم همین دکتر فلان که از جلومان رد شد، دانشجویش را صیغه کرده و دختر الان دانشجوی دکتراست و فلان دانشگاه معتبر کرسی و این ها! بوده که با هر و کر همدیگر را صیغه استاد راهنماهامان کرده باشیم. بوده چیزهای خنده دار. بوده که آرام یکی از مسئولین ما را برای بچه خواهرش خواستگاری کرده باشد و ما ضمن نارنجی و ارغوانی شدن گفته باشیم که نه! آخه می خوام درسمو ادامه بدم! یا من نامزد دارم! و بیرون توی محوطه ترکیده باشیم از خنده از شدت غربتی بودن جوابمان. بوده. چیزهای زندگی واری بوده توی این دانشگاه که من نمی توانم خیلی هم عصبانی باشم. گیرم دکتر دال دو ماه من را دواند. گیرم من هم مثل بره رفتار کردم. من هم روزهایی داشتم که به خودم گفتم که چه خوبم که روزانه ام. چه خوب است که دوستانم جالبند این جا. چه خوب است که یک نر که می آید توی دانشگاه رفتارش این قدر مضحک می شود که ما بخندیم. که ما وقتی می دانیم نرینه ای قرار است بیاید آن جا، همه مان می نشینیم توی سایه ای جایی، کت واکش را تماشا می کنیم و ریسه می رویم از حجب و حیای نرینگی ش! که به اندازه یک مریخی می تواند یک پسر خوش تیپ آن جا عجیب باشد! چه خوبیم. چه خوب بودیم. چقدر همه مان شوهر کردند توی این دوسال و حتی زاییدند. چقدر آن جا خاطره انگیز بود. چقدر چای خوردیم. چقدر زود تمام شد. چقدر بیست روز فقط مانده ها. چقدر کار دارم. بروم. بروم. فصل سه من آمدم

پ.ن
اگر خواهر الان این قدر دور نبود خوب لابد می نشستم برایش این ها را می گفتم و وراجی هایم کمتر می شد. یا نمی شد؟

5 comments:

lenochka said...

khoshhalam man ke asasi :D hala to hey begoo dir mishe! mohem ine ke man hastam hatman ;)

دنیا said...

خدیا به تو پناه می بریم از شر حسودی مفرط به آنان که بیست روزشان مانده که از دانشگاهشان خلاص شوند.
آمین.

Anonymous said...

goftam page in basharo ba konam bebinam che khabare.didam...bebin age hesabe amoo siruso dash asghar o dustie dirinaro bezarim kenar bayad begam moteasefane....(os...kol...)pesar ajab webe toopi dari.man ke kheyli bahash hal kardam.agha be page faghir fogharat(:D)ham sar bezanid:www.guevara.blogfa.com rasti be mamanet begoo parto hich khari nashod o ye sale dige inja gir oftad.ajab hessie hesse didane mardoode ghermez...bebin har vaght didi hame khune hastan boro vasate otagh dad bezan:aaaaaaaaaaaaahhhhhhhaaaaaayyyyyyy parto be hame salam resund goft delam tangide vase hame.:(( bo0o0s b0o0os;)

Anonymous said...

rasti in avalin bare injuri com mizram ashna nabudam.age nashiane alam kardam dige bebakhshid.mokham...

Maagentaa said...

لاله هنوز با فصل سه دست به گریبانی؟؟...من میگم اگه رفتی و دفعه ی بعد هم ادا درآورد قید فوق و بزنو...چشم استاد مربوطه رو دربیار...
و یک توصیه ی نسبتا کارا دارم چنانچه عدم همکاری یک استاد یا کارمند جزء تویه جائی بیش از حد شد یک راست برو پیش رئیس کل همون مجموعه و گله نامه ی عریض و طویلی بهش ارائه کن...بلا شک رئیس مربوطه حس نوشیروان عادلی بش دست میده و چه بسا شخصا بیاد تو آفیس استاد مربوطه و درس های لازمو بش بده...
راستی نگو که تو هم قصد مهاجرت داری؟