Nov 3, 2008

هیــــس! من و خانم وولف خوابیدیم.

شب ها که می خوابم ویرجینیا وولف آهسته می خزد زیر پتویم و کنارم می خوابد. خیلی توی خودش است. من هم کاری به کارش ندارم. حال آدم های توی فیلم ساعت ها را می فهمم اما یک جور من تری. یعنی حالشان را می فهمم اما شبیه حال من با ویرجینیا وولف نیست. فقط می خواهم بگویم که می توانم تصور کنم که کسی چنان حالی باشد با این خانم عزیز. من فقط و فقط قیافه ی خودش یادم می آید. ظرافت های نیکول کیدمنش را می گذارم روی این قیافه ای که خود واقعی ش دارد و این طوری است که باهاش دوست شده ام. کنار من هر شب در سکوت دراز می کشد. دست و پایش بر و باریک است و کلا موجود بی آزاری است. از این زن هایی که رگ های آبی رنگشان از روی پوست سفیدشان پیداست. انگار نور از تنشان عبور می کند. می دانید؟

یادداشت های روزانه اش را می خوانم و دست خودم نیست. هی مقایسه می کنم رابطه منتقد و نویسنده و جمع های بلومزبری شان را با خودم. خودمان. نگاه می کنم که در پس این همه سال که گذشته، میان خواسته من و ویرجینیای وولف بزرگ آن چنان تفاوت بنیادینی وجود ندارد. شکلش عوض شده. همین. گیرم او نویسنده بوده است و من نشده ام هنوز وگرنه من هم همان قدر سرخوش می شوم اگر ببینم کسی جایی نوشته که من خوب می نویسم! یا همان قدر دلخور و سیر از جهان می شوم وقتی می نویسند که نوشته های مزخرف بی ساختاری دارم! من همان قدر سبکبال و همان قدر سرخورده می شوم اما باعث نمی شود که دفعه بعد که دارم می نویسم چیزی بنویسم که بدانم می خواهم آن ها تشویقم کنند. می نویسم چون چاره ای ندارم و این بیچارگی من نیست. این باچارگی من است. جنون نوشتنش را من می فهمم. این که می آید توی یادداشت های روزانه ش هی به خودش قول می دهد که باید یک دستاوردهایی داشته باشد تا تاریخ فلان. انگار من نوشته ام این ها را گاهی. وقتی می بینم که این قدر شکستنی است بیشتر دوستش دارم. انگار هی بشرتر می شود. دوستم می شود. یک آدمی می شود که به خودش این حق را می دهد که وقتی خوابیده ام و او هم خوابش می آید، بیاید پتویم را بزند کنار و خودش هم زیرش بخوابد. وقتی می بینم که وقتی چهارتا جک و جانور می آیند پشت پنجره اش شروع می کند به پرت و پلا نوشتن، می توانم تصور کنم چرا حواسش پرت شده است. چون همین حالا حواس من هم پیش صدای قطره های باران بیرون پنجره است. و می دانید؟ تمام معاشرت ما شریک شدن در یک پتوست. می خواهم بفهمید که از چه صمیمیتی حرف می زنم. ما بدون حرف زیر همان پتو می خوابیم. در صلح و صفا...

من تمام صفحاتش را که دلم را لرزانده یا تحسینش کردم یا هم ذات پنداری کردم یا خوب بوده به نوعی را علامت زده ام. یعنی دارم علامت می زنم که بالاخره یک روزی بیایم این جا برایتان بنویسم چه ها گفته که این طور برایم صمیمانه شده است. آها راستی باید بدانید من از آن دست آدم هایی هستم که کتابها را به صورت مثلثی در گوشه هایشان تا می زنم و هیچ ابایی از این کار ندارم. من وقتی به حالت نیمه بیهوش می رسم به کتابی که دوست دارم بخوانم و می خواهم یادم بماند کدام صفحه هایش را دوباره بعدا بخوانم، راهی ندارم جز این که لبه هایش را تا بزنم. آدم ساعت دوازده و نیم شب خسته تر از آن است که دفتر یادداشتی درآورد و تویش صفحات خوب را بنویسد. خوبی ام این است که چون سلیقه ام ثابت است می دانم منظورم کجای یک نوشته بود وقتی دوباره آن صفحه را می خوانم! با این کتاب یادداشت های روزانه ی ویرجینیا وولف هم همین کار را کرده ام. و شما نمی دانید چه حال خوبی ست وقتی فکر می کنم یک پانزده نومبری یک چیزی نوشته و من این روزها گیرم به پانزده نومبر است. نه آن چنان گیر بزرگی ها. نه. فقط این روز برایم برجسته شده است. گیرم زندگی او زندگی تر بوده اما همین شباهت های بیولوژیکی بشری ما حال من را خوب می کند. گیرم اصلا او گیر ماجرای دیگری بوده که هیچ ربطی به من و ماجراهای من نداشته است اما او هم یک پانزدهم ماهی نشسته و یک چیزهایی نوشته که آن پانزدهم ماه را تا ابد متمایز کرده از تمام پانزدهم های جهان. حالا همین که وقتی خوابالو هستم می آید بی حرکت کنارم دراز می کشد و من یادداشت هایش را می خوانم – شبی دو، سه صفحه- و علامت می گذارم روی صفحاتش و دل می بندم به نوشته هایش و او هم با مهربانی و در سکوت برایم تعریف می کند که چه طور آدمی بوده کافی ست.

پ.ن

اگر من قاف قراری شده ام جایی و شما عین عبورید، اقلا بردارید یک نامه ای برایم بنویسید که بتوانم جایی غیر از ملاءعام برایتان توضیح بدهم که نه همه چیز را، بلکه بعضی چیزها را اشتباه فهمیده اید و من باید توضیح بدهم تا بدانید که این جا همه اش/ ام را نمی خوانید و من دوست ندارم شما آن طور اشتباه کنید درباره نگارنده این سطور. حقیقتش را بخواهید من هیچ آدرسی پیدا نکردم جز آن جایی که خیلی ملاءعام بود برای جواب آن نوشته را دادن. فکر کردم حتی شاید خودتان دوست نداشته باشید من آن جا چیزی بنویسم... این شد که این جا فراخوان می دهم! به هر حال حتی اگر این نامه ای که فراخوانش را دادم، نوشته نشد می خواهم بدانید ممنونم. از خواندنش خیلی خیلی تعجب کردم اما انکار نمی کنم که دلنشین بود.

1 comment:

Anonymous said...

سلام لاله ی عزیز گرامی من

من چند روز سفر بودم حالا که برگشتم ، و آمدم اینجا اقرار میکنم هنوز پستها رو نخونده فقط چشمم پی نوشت ها رو خوند

دلنشین من ، درینجایی که من هستم بلاگر خراب است یعنی کامنت ها از مرورگر عادی دیده نمی شود و باید با پروکسی باز کرد
و تویه پروکسی نمیشود اسم و اینها را وارد فیلد کرد
یعنی زوری باید ناشناس کامنت گذاشت....این از این
خلاصه که من اصصصلن نخواستم خاطر عزیز تو را مشوش نمایم
پا نوشت : من همانم که قرار بود با شما معاشرت گودری نمایم و آن میل کذائی را همین اخیرن اخیرن مشاهده نموده و از غایت شرمساری سر بلند ننمودم
:)))))
و.......آن نکته را کاملا عمومی عرض نمودم نه با هدف قرار دادن فرد خاصی

عجب حالم پریشان شد....اصلن ایمیل میزنم
ماژی