Mar 20, 2009

گفتم ای عشق

من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست

دگر هیـــچ مگو

هی فکری ام که باید بردارم یک چیزی بنویسم که بیخودی این سال عجیب را تمام نکرده باشم. هی فکر کردم من بدهکارم به آخرین شب. دو کلمه ای بدهکارم.

خب.

این یک کلمه.

این دو کلمه.

الان تمام شد؟

دِ نه دِ! تمام که نشد. تمام که نمی شود.

...

بگذارید بنویسم.

...

جریحه دار شدم.

...

می دانید چقدر سختم است که این را بنویسم؟

نمی دانید...

شش ماه است که جریحه دارم و نتوانستم خودم را از این جراحت نجات بدهم.

جراحت بد کوفتی است.

تمام این روزها خواستم ننویسم. نگویم. بی تابی نکنم. تظاهر کنم نبوده. نشده. نیستم.

اما امشب، بالاخره صاف و روشن و بی حاشیه می نویسم. می نویسم که بدانم هستم. بوده. شده. و نرفته.

جریحه دار شدم. زیـــاد. جوری که هرگز جریحه دار شدن را این طور نشناخته بودم. آن قدر که بلد نیستم خودم را خوب کنم. آن قدر که دیدم فقط بلدم انکار کنم غمش را.

گمانم حالا دارم می نویسم که انکار نکنم.

که خیالی ام شاید اگر انکار نکنم، این بغض تمام می شود. که این تعجب را کنار می گذارم. که این را می پذیرم که آدمی هستم که نفهمیدم یک جاهایی از زندگی م را. که لابد (که حتمن) جاهایی را بد بازی کردم.

بین خودمان هم بماند، من به خودم حق می دهم. من چه می دانستم این جور از همه طرف به من حمله می کند. من چه می دانستم که مهربان نیست. نمی توانم تظاهر کنم که می شناختم این زندگی را. چون می دانید وگرنه مرض که نداشتم. داشتم؟

تا جایی که می دانم، نداشتم.

نمی فهمیدم. نمی خواستم بفهمم که چیزها به معنی آشکاری بیرون خودشان اشاره می کنند. من نمی خواستم ببینمشان بس که دوست نداشتنی بودند. که یک جاهایی از زندگی را برداشتم و هی سرم را صاف روبروی همان جاهای خوبش نگه داشتم. بس که نمی خواستم ببینم چه زندگی های دیگری هم دارم. که آن قدر همان نقطه را نگاه کردم که حوصله روحم سر رفت. که روح آتشین مزاجم دستم را گرفت و برد و بقیه زندگی م را نشانم داد. که من سرد مزاج لگد زدم به خوشی ها. که دیدم وقتی یک قدم بیرون می گذارم، جهان به انضمام ما یحتوی ش صد قدم درونم می آید. که هیچ دستورالعملی نیست برای این که وقتی جهان به آدم حمله می کند، آدم چطور می تواند خودش را از فشار وجود نجات بدهد. که کسی نگفته بود این همه سخت تر است زندگی. که هر چه سرت را به طاق بکوبی، این در و آن در بزنی، ولت نمی کند. که برمی دارد آدم را جریحه دار می کند و می رود. که بعد در سکوت تماشا می کندت که چه خوب غمگینی. چه خوب تظاهر می کنی. که تماشا می کند تا وقتی از در انکار درمی آیی، خودت را به کشتن می دهی که تمام کنی ولی تمام نمی شود و توی احمق نمی فهمی. نمی فهمی که فقط باید قبول کنی. سلام عزت الله خان. شما بودی که می گفتی: "می دونم به قلبت ریده شده! ولی باید قبول کنی!" بعله آدم قسمت اول را می فهمد اما قسمت دوم را قبول نمی کند. می بینی؟ می فهمی اما قبول نمی کنی. هی دست و پا می زنی که نه این چیزهای آشکار که همگی حاکی از گندی ست که به زندگی ت خورده به چیز آشکاری اشاره نمی کند. این سیب ها تمامن گلابی ست. ولی نیست جانم. انکار که می گویم همان قبول نکردن است. همان است که جفت پاهایت در یک کفش که سیب نیست و گلابی ست.

ولی باید قبول کنی...

به خود جریحه دار عزیزم، به خود خیلی عزیزم می گویم که اقلن این را فهمیدم که باید قبول کنم تا تمام شود. بعد می ماند قبول کردن. یک پله رفتیم جلو. اصلن یک پله نه. بگو یک قدم مورچه ای. من راضیم اگر واقعن رفته باشم. اگر به قول یارو نیفتم تو لوپ. که یک جایی بکشم بیرون از این لوپ لعنتی جریحه دار بودن. مظلوم بودن. که واقعن نقشم این نیست. این یک قلم را می دانم. این را می دانم که باید از چیز دیگری بترسم نه اینی که حالا دارم می ترسم. حالا شما هی بگو آن چیز دگر نیست.

3 comments:

ali said...

affarin bar to. to ki hasti? very good.

ali said...

affarin..

roozbeh said...

migam ye albomi farmudan khanome parisa o iman vaziri akhiran.. agar nashnidin zibaast! :)