May 28, 2009

از معاشرت ها یا خانه نمان ها یا هه! خصوصی ترین آدم زندگی

اخطار: این یک پست دراز روایتی- خاطره ای بی مزه است.

از سه شنبه ی گذشته تا امروز چنان روز و شب های بی ربطی داشتم که هیچ نمی توانم به هم وصلشان کنم. یعنی نمی توانم بگویم که من یک آدم ثابت، از صبح تا شب چه معاشرین متفاوت و حال های بی ربطی را تجربه کردم. الان بگذارید ننویسم که صبح سه شنبه چه کردم. بعد شبش با یک آدم های جدید المعاشری بودم. یعنی نمی شناختمشان از پیش اما شب راحت بی رژ لب بی دردسری از لحاظ آشنایی های تازه داشتم. یعنی می دانید دیدید گاهی وقتی می خواهید آدم های جدیدی را بشناسید سخت است؟ مجبورید اتو کشیده، سشوار کشیده، کفش پاشنه بلند، ناخن مانیکور شده؟ خب این جور نبود. یعنی گاهی آدم ها تصادفن (؟) تبدیل می شوند به کسانی که می شود باهاشان هر مزخرفی گفت. می شود با سر و وضع شیتیل پیتیل سر کاری دیدشان. یعنی می خواهم بگویم خوش گذشت خانم ها و آقایان فیلان. یاد این هم افتادم که فسقل خان جان دراز عزیز اولین بارش بود خب. آخی آخی. (خیلی بامزه ست ها! الان نیای فش بدی بگی باز من جو دادم ها! خب جو داشت دیگه! فک کن اولین بار! ووی ووی هیجان! دیریم دیریم) حالا این از این.

بعد چهار شنبه شد. با آن صبح نحسی که به توضیح پس دادن برای نظراتی که پافشاری ای روش نداشتم، گذشت که خیلی بد بود... که هیچ فکر نمی کردم جایی باید بایستم که بگویم چرا و چطور و کی... اگر پس فردا آمدم نوشتم که یک عدد آچار فرانسه هنری، طراح گرافیک، معلم پیش از این برای درس های تخصصی هنرستان از تاریخ هنر و آشنایی با میراث فرهنگی و هنری و مبانی هنرهای تجسمی، راننده خطی خوش برخورد با آهنگ های دهن صاف کن، تحصیل کرده مثلن، راجع به زمین و هوا پست نویس، خوش مشرب (:ی) دنبال بک شغل با آبرو می گردد برای یک لقمه جوب آب، شما بدانید برای حرف هایی است که چهارشنبه زدم... می دانید گاهی آدم راجع به یک موضوعی قطعیت دارد، حاضر است بهای حرف زدن درباره ش را بدهد. گاهی نه... این از آن ها بود... من اصلن حاضر نبودم بحثش را پیش بکشم اما پیش آمد... وقتی مجبور شوی درباره ش حرف بزنی نمی شود زیر چیزی که فکر می کنی بزنی. می شود؟ حالا هم که گذشت... مهم نیست... هوم؟

ساعت دوازده و نیم که از اتاق آقای رئیس بیرون آمدم، در حالی که از سردرد می مردم، دیدم که آقای مشتری آمده و منتظر است تا بقیه روز کنار من بنشیند و با هم طراحی های فیلان بیسارشان را قطعی کنیم. یعنی شما ببینید که چقدر حرف زد که آخرش خودش می گفت، من می دانم یکی کنار آدم بنشیند و آدم کار کند خیلی بد است و این مانعش نمی شد که توی موبایل آدم را وقتی اسمس می نویسد نگاه کند. که این وسط با این تلفن اسقاط من که صدایش روی اسپیکر است دائم و در طول شش ماه گذشته مدام زنگ نزده، چنان زنگ می زد که بیزنس من که منم انگار. یعنی تمام آدم های بی ربط جهان به آدم زنگ زدند. بعد آقاهه که راه عبور و مرور آدم را سد کرده و فقط در فکر قطعی کردن طرح هاشان بود، فکر نمی کرد باید اجازه بدهد آدم از جایش پا شود برود در آشپزخانه تلفن حرف بزند لااقل. بعد یکی دیگر از آشناهای آدم شماره آدم را گرفته بود. بعد تلفنش را بی لاک کردن گذاشته بود توی جیبش و جیبش هی به آدم تلفن می زد و هی آدم برمی داشت می گفت الو الو! بعد صدای جیب می آمد. صدای راه رفتن آشناهه می آمد! ای خـــدا... بعد این وسط مسط ها سردرد غوغا می کرد(خب وسط هفته آراخ نخور). یعنی اصلن سردرده را شوخی نگیرید. بعد وقتی من می نویسم سردرد، دل به کار بدهید و یاد بدترین سردردی که تا به حال داشتید بیفتید.

بعد خیال می کنید چهارشنبه من تمام شد؟ خیر.

بعدش رفتم کلاس فرانسه. آن جا اُغَل داشتیم. من هم که دوشنبه کتاب ها را بسته بودم، چهارشنبه باز کرده بودم. به حول و قوه ی تیمزی ماجرا سپری شد. من یک سری مزخرفاتی که خودم نمی دانستم چیست را گفتم.

بعد فکر می کنید چهارشنبه تمام شد؟ خیر.

من ساعت نه شب رسیدم خانه و ساعت ده شب دوست را برداشته و افتادیم توی اتوبان کرج به سمت خانه آن یکی دوست. ساعت ده. ما در اتوبان. اتوبان در ترافیک. آن یکی دوست و خانواده ش گشنه منتظر ما! بعد سین یعنی خانم دوست اول یک چیز تاریخی گفت که دهان ما باز مانده بود از شدت لذت بردن. گفت وقتی من خصوصی ترین آدم زندگی فلانی هستم... حالا کار به جمله ش و داستانش که اشک ما را درآورده بود و نمی دانستیم اشک هامان را چه جور جمع و جور کنیم نداریم ها ولی تا همین لحظه ما که نگارنده ی این پست می باشیم داریم به خصوصی ترین آدم زندگی فکر می کنیم... و فکر می کنیم و فکر می کنیم که تعبیر از این معرکه تر هست؟

بعد آیا فکر می کنید چهارشنبه من تمام شد؟ خیر.

ما رسیدیم خانه دوست. همین جا عذر خواهی مجدد بالابلندی می کنم که ساعت یازده و نیم رسیدیم و همه خسته و گرسنه منتظرمان بودند. نیاز کارامل پختوندنت چی می گه؟ آخه تو رو چه به این کارا! نشان به آن نشان که تا مغز و ملاج باقالی پلو خوردیم و ته چین و سالاد و ته دیگ و سوپ خدا و پیغمبر خاله جان و غیره. نشان به آن نشان که عمو علی قشنگمان طبق معمول حسابی سر به سرمان گذاشت و می خواست ساعت دوازده و نیم ببردمان قلیان. که ما دیگر این جا شرمنده شدیم. جدی.

بعد آیا فکر می کنید چهارشنبه من تمام شد؟ خیر.

ما با مراجعه به اتاق نیاز ادامه چهارشنبه را سپری کردیم که آفیشالی پنج شنبه محسوب می شد. ما مثل تمام زن های جهان نشستیم و حرف های عشقی و صکثی زدیم. تا به ساعت زیبای چهار رسیدیم. همین جا بود که من غش کرده و اذعان کردم که من خوابیدم! این جا لازم است گریزی به تخت نی سی بزنیم که چه جای خوبی ست. یعنی از معدود خانه ها و تخت های غریبه ای ست که من مثل گریزلی رویش می خوابم. بعد ما فهمیدیم که این به خاطر نور معرکه معرکه ای ست که صبح ها دارد که با یک پرده اخرایی ملایم می شود و آدم را در یک خواب نرم و نولوکی می برد که زودتر از یازده محال ممکن است که بیدار بشوی. هرچند که رو تختی ش را عوض کرده بود و من غریبی می کردم یک کمکی.

و این جور بود که چهارشنبه بالاخره تمام شد...

بعد هم که آقای مهربان دوستِ دوستمان برداشت ما را برد جاده ی چالوس و چلوکباب و ماست موسیر و هایده و ابی و قلیان و چای و هوا و برگ و زمین و آسمان و رودخانه و ارکیده و توفان و آب انار.

توفان هم این وسط سر این شد که من دائم گفتم آخه هوا بهتر از این ممکنه؟ نه آخه هوا بهتر از این ممکنه؟ بعد آخرین باری که این جمله را گفتم، نبات را توی چای دومم هم زده بودم و به آسمان نگاه می کردم و بادهای نرمی سپیدار های سر به فلک کشیده را تکان تکان می داد و من فوت می کردم دودها را به آسمان و گفتم نه واقعن هوا بهتر از این؟ و نی سی سرش روی پای من بود و نق می زد که ما قلیان می کشیم و ما نق می زدیم که او نمی کشد و بعد توفان شد و ما آمدیم و وقتی آقای مهربان سوسکی که خیر سر توفان افتاد توی چای دومش نشانمان داد من گفتم که خوب بود توی چلو کبابمان می افتاد؟ و استدلالم آن چنان کوبنده و قاطع بود که همه تا ماشین دویدیم.

حالا؟ حالا هم این جام. فردا؟ فردا هم باغم. با یک آدم های دیگری که دوتاشان دارند با هم عروسی بازی می کنند و خب به طبع سوژه آن ها هستند دیگر... ما که آدم خصوصی نداریم لابد.

سوال: آیا به من خوش می گذرد؟

جواب: یک لحظات کوتاهی بله.

آیا من نمی دارم فکر کنم به خصوصی ترین آدم زندگی؟ آیا من نمی دارم پوزخند بزنم؟ آیا ای بابا؟

...

6 comments:

علی said...

دوران بی آدم خصوصی فقط زمانی که آدم خصوصی هست،قدرش دانسته میشود!باور بفرمایید

Ali said...

من همونیم که یه بار تصادفاً یکی از پستهات رو خوندم و گفتم «وبلاگت قشنگه، به اشتراک در اومدم». حالا بعد از خوندن ۱۵ - ۱۰ تا پست اومدم بگم که اشتباه میکردم، وبلاگت خیلی هم مزخرفه. اولش میخوندم به خودم میگفتم اه! بابا طرف فیلسوفه ها! اما الان که نگاه میکنم میبینم بیشتر پستهات اصلاً سر و ته نداره. واقعاً موندم چطوری میتونی این همه جملات بی ربط رو پشت سر هم قطار کنی. خداحافظ

نقطه said...

ولی به من خوش گذشتید و ناراحتانه و اینا و قسمتای شادانگیزش، به خودم گفتم: «می‌بینی؟!» :(ـ

sara said...

عاشقتم نافرم

I Used to Rock said...

بله . من هم آ مدم بگویم که چه وبلاگ بی فیلسوفانه ای دارید شما. شما اصلا خجالت نمیکشید؟ چرا وقت گران بهای مردم را با این جملات بی سر و بی ته تلف میکنید؟؟ من حتی بعضا دیده ام که شما خوانندگان خود را خنگ ، در اشتباه و مکررا خر می نامید! این شرم آور است! مگر مردم آلت دست شما هستند؟ خیر مردم آلت نیستند! به ما چه که شما باقالی پلو با ته دیگ و سوپ و سالاد خورده اید. به ما چه که شما دوشنبه بسته بودید چهارشنبه باز کرده بودید کتاب ها را. کمی در پی فلسفه باشید. کمی به منطق بپردازید. کاری کنید که مردم دوباره بیایند بگویند "وبلاگت قشنگهههه". نه اینکه مشتی فحش و لعنت برای خود بخرید وآینده ی جوانان دیگر را هم به قعر و بدون آدم خصوصی یا هر چیز بد دیگری بکشید
من باز هم سر میزنم . امید وارم که اصلاح شده باشید

c!na said...

جا داره همين جا يادي كنيم از اون آقاي شركت اير كيش و اينا:دي