May 17, 2009

سرکاری ها- هفت یا من که امروز نیامدم سر کار که کار کنم یا این نق است.

صفر. امروز از صبح که از خانه آمدم بیرون به قصد کار کردن نیامدم. یعنی می دانید دل و دماغ کار کردن ندارم. الان ساعت ده شده و من هنوز حتی کرل را باز نکردم حتی این پی اس آبی کبالت فوتوشاپ به چشمم نخورده. می پلکم توی آهنگ هایی که دارم. گرمم است. صدای یک چیز ساختمان سازی هم از بیرون می آید. من نمی دانم چه موجودی است. به نظرم صدای دندان پزشکی ست در ابعاد غول آسا. این صدای ساخت و سازهای همه جای این شهر رفت توی گوش ما. اصلن کلن سر و صدا. همه جور سر و صدا. پدرمان را درآوردند فلان فلان شده ها. زر زر. اه. هی زر زر زر زر. سگ خر همسایه مان هم تا می خوابیم واق واق می کند. نگاهش می کنی چهل سانت نیست ها. یک واق واقی می کند. زر زر زر زر. (ادامه این نوشته هم همینطور است)

یک. یک همکاری داریم هربار که من از جلویش رد شده ام دهانش دارد می جنبد. باور کنید دهانش پنج دقیقه خالی نیست. خیلی حرف است ها. اصلن من نمی دانم چرا این قدر می خورد. حالا خوردن به کنار. اصلن این آدم دلش می خواهد بخورد. به من ربطی ندارد. چیزی که به من ربط دارد این است که تمام مکالمات ما با این خانم درباره رژیم غذایی است. مکالماتی که من شروع نمی کنم. یعنی مغز و ملاجمان را خورده با رژیم. هی هم نصیحت می کند آدم را. که چه جور بخوریم چه جور نخوریم. من آدمی نیستم که این چیزها عصبانیم کند اما پیله های این کلافه ام می کند. خب غذا دوست داری؟ بخور! به من چه! من کاری ندارم. من آدم پرخور کم ندیدم توی زندگیم. کاری هم باهاشان ندارم. اما این که دائم از سالم خوردن حرف می زنی واقعن روی مغز و ملاجم است. یعنی پفکی که دائم خارت خارت می خوری یا بیسکویت که حل می کنی توی چایی با قاشق می خوری، این روی ملاجم است. این یک قلم را درمورد خودم می دانم که معمولی غذا می خورم. چند روز پیش توی آشپزخانه روپوشش را درآورده و هیکلش را نشانمان داده. من یک لحظه سرم را بلند کردم و فقط طبقات گوشت و چربی بود این آدم و همان لحظه ای که این فکر از مغزم گذشت داشت می گفت استخوان بندی من خیلی درشت است وگرنه وزنی ندارم. تخمین من هشتاد کیلو است از ایشان. واقعن با قاشق زبانم را نگه داشتم که ما به این ها می گوییم گوشت و چربی و استخوان یک چیزی است که کمی سفت تر است اما خب نگفتم. متوهم هست در مورد خودش کاملن. اما این که پرخور باشی و هی بیایی برای من نطق چگونه غذا بخوریم بکنی روی روانم است انگار که دختره ی چل و پنج کیلویی هستی و ما گوریل خور خور پشمی. یا این که گیر سه پیچ می دهی که چرا ناهار ماست و میوه خوردی. دلم می خواهد ماست و میوه بخورم. ای بابا...

دو. زنگ زدم به رفیق پر حرفم که سلام را نگفتی، ده کیلو کلمه می ریزد توی گوشی تلفن. گفتم سلام. گفت سلام. من به عادت ساکت شدم تا خیلی حرف بزند. دیدم او هم ساکت شد. گفتم چیزی شده؟ گفت پدرم فوت کرده. رفت سر کوچه آشغال بذاره همونجا افتاد. خب آدم نمی داند چه بگوید. گفتم متاسفم. واقعن این جوری ست. آدم از در می رود بیرون می میرد. به همین گندی. بعد بابای دوست پر حرف آدم می میرد و دوست آدم می شود کم حرف. بعد این که شد، یک خانمی گفت که یک آقایی آمده بود عید دیدنی خانه شان، بعد همان جا مرده. بعد من فکر کردم آدم به چه صورت های مزخرفی می میرد. باز فکر می کنم هیچ نمی خواهم بمیرم. هیچ.

سه. الان نزدیک ظهر شده و من جز این که تمام دست و بالم را جوهری کردم کاری از پیش نبردم.هی این سرنگ ها را از جوهر پر و خالی کردم و هواکشی کردم و به پخش شدن جوهرها روی دستمال کاغذی نگاه کردم و به لکه های خوشرنگ . زرد و آبی و قرمز. زرد آخر از این کارتریج بیرون نیامد. پدرسگ سوخته.

چهار. آهنگ هام باز رسیده به این دوش که آن مه لقا آن فیلان. من هم هی می گویم سوخت سوخت سوخت ... سوخت همه خرمن. کشته ی عشقت منم. هی راه می روم و می گویم کشته ی عشقت منم. با خودم فکر می کنم وضعش خراب است ها. کشته ی عشق شده. یارو پدر سگ ظلم بی حد می کنه. این هم فقط می گوید بد مکن. شاعر می فرماد بزنم تو دهنش؟ برم در مطبش؟

پنج. علیبی این گونه نباشد که چینگاری بروید و با خانم بچه ها صفا کنید و پستش را برامان ننویسی ها. هی استتوس می ذاری آیس تی هلوی چینگاری. آیس تی هلوی چینگاری. دل به کار بده یه پست بنویس! والا به خدا!

شش. یک فایتر خریدیم برای بامبوهای شرکت. اسمش را گذاشتم نگ بچه. سورمه ای ست و قرمز. امروز تولد نگ است. دوستم از صبح شادمانی می قل قلد. هیه. تولدت مبارک بچه جون.

هفت. ندارد. کار دارم واقعن...

3 comments:

Hattori Hanzo said...

بسی لذت بردیم.
من که امروز حال کار نداشتم و تا ساعت 10 خوابیدم
:D

Neg said...

لالا خانوم نگفتی نگ شما "این" است یا " آر"؟

Mehdi said...

من خيلي از اين روزانه‌نويست خوشم اومد. مي‌دوني به نظرم همه يه روزايي دچار چنين حالتهايي مي‌شن. مث امروز من و چه خوبه كه همه رئيس‌ها بفهمن كه آدم يه روزايي حال نداره به هر حال و گير ندن!!