Jun 18, 2009

خرداد هشتاد و هشت یا من دیگه اون آدم قبلی نیستم ...

از آخرین باری که این جا نوشتم یک هفته گذشته... چه یک هفته ای... نظیرش را نه داشته ام قبلن، نه احتمالن خواهم داشت. من نمی دانم از کجایش بنویسم که همه ی داستان را لااقل از طرف خودم بنویسم. بنابراین چند تا بعلاوه پایین می گذارم که زحمت جمع آوریش را اغلب آیدا کشیده و بیشتر بخش دراماتیک ماجراست و شما اگر خواستید بدانید که تقریبن و نه تحقیقن چه حالی دارم، به آن ها مراجعه کنید.

گذشته از تمام اضطرابی که دارم/ داریم و من یکی تمام و کمال به دور و بری هایم وارد می کنم، می توانم با قطعیت بنویسم که روزهای خاصی را داریم از سر می گذرانیم. خاص نه از لحاظ گودی ماجرا. بلکه از لحاظ هرگز همچین چیزی ندیدن.

من در تمام این سال هایی که این جا زندگی کرده ام، چه مدرسه ای بودم، چه دانشگاهی بودم، چه شاغل بودم، همیشه احساس تنهایی کرده ام. همیشه احساس کرده ام در یک مورد کوچک هم با دور و بری هام اتفاق نظر ندارم. اتفاق نظر نداشتن با آدم هایی که باهاشان زندگی می کنی و نمی توانی وجودشان را انکار کنی، خیلی کار دشواری ست.

دشواری ش همیشه این جا برای من نمود پیدا کرده که وقتی "مثلن" رفتم میان آدم هایی که طبعن باید باهاشان بهتر هم نظر باشم، آن جا هم عذاب کشیده ام از این که حرف هم را نمی فهمیم. نفهمیدن هم دیگر مشکل تاریخی من است و یک چیزی است که من قبولش کردم جوری که هست و بحثی ندارم.

اما ربطش به این روزها چیست؟

ربط مهمش این است که در همین یک مورد من دلم می خواهد بدانم چه کار می کنند مردم. دلم می خواهد میانشان باشم. اگر نباشم احساس می کنم خبط کردم. احساس می کنم تنهایشان گذاشته ام و این در من، در همین من که هرگز مردم برایم اهمیت نداشته اند – حدس می زنم که با تقریب خوبی طی زمان کوتاهی دوباره به حالت قبلم برمی گردم- خیلی خیلی تغییر بزرگی ست. برای همین است که این بیت "پراگماتیسم عشقی" کیوسک از ذهنم نمی رود که "من دیگه اون آدم قبلی نیستم". آدم یک چیزهایی و یک روزهایی به زندگی اش می بیند که زندگی ش به قبل و بعد از آن تقسیم می شود. این ماجرا با تمام ابعادش – که من نمی دانم چقدر است و فکر می کنم باید ماه ها از رویش بگذرد تا بفهمم- زندگی من یکی را تحت تاثیر قرار داد. حداقل می توانم برایتان بگویم که من مردم را دیدم. مردم طبقه ی متوسط را. چیزی که هیچ وقت نخواسته بودم نگاهش کنم. فارغ از مخالفت یا موافقتم با رفتاری که می کنند، نه که بخواهم بگویم خودم را جزیی از آن ها می بینم، اما لااقل می دانم که امروز دارم تماشایشان می کنم. هیچ چیز که نباشم، شاهد هستم. شاهد و نگران.

+ + + + +

2 comments:

علی said...

بله...این احساس رو به خوبی میفهمم

lenochka said...

من هم نیستم، انگار تازه فهمیده باشم