Jun 27, 2009

اکنون که قلم در دست می گیرم

حالا که دارم می نویسم از روی این دست خطم، شب شده است. من خانه ام. این دفترم را داشتم نگاه می کردم که چهار تا تیک کارهای انجام داده م را بزنم، چشمم خورد به این یادداشت. نشده بود این جا بگذارمش. مال هفته ی پیش است. الان می شود:

حالا که این ها را دارم می نویسم، نشستم روی صندلی نسبتن راحتی توی دفتر چاپ دیجیتال کهن. این کهن هم از آن جاهایی ست که باید یک مرتبه درباره ش بنویسم اما حالا نه.

چهار تا استند دادم چاپ کنند، سه تاش تا حالا از توی پلاتر آمده بیرون. سومی در واقع هنوز نیامده. هنوز عین زبان سگ تشنه آویزان است. همین حالا هم اولیشان رفت لای لمینیت. این یعنی هنوز من نیم ساعت چهل دقیقه ای باید بمانم.

یک کلمه دارم در مورد احساسم نسبت به پلاتر (و نه فقط پلاتر، هر چیزی که یک چیزی چاپ می کند به صورت عظیم): آبسسد. هیچ کلمه ی دیگری در جهان کلن بلد نیست حالم را توضیح بدهد در مقابل این دستگاه های دوست داشتنی چاپ.

به این ها دارم نگاه می کنم و فکرم پی خراب کاری امروزم است... با کسی که لمینیت می کند این وسط دو سه تا شوخی بی ضرر می کنم. می خواهم کارم را راه بیندازد زودتر. گاهی باید از روش های بدوی که همه جا جواب داده استفاده کرد که پیش برود. هوم؟

به این فکر می کنم که تاری که کوک کردم هنوز صداش در نیامده و من دل توی دلم نیست برای وقتی که صداش را بشنویم. اوایل هفته نم نم صدای تارم را می شنوید. بعد خب همان طور که می دانید مردها یک جایی دارند که در این مواقع که نمی دانند با صدای ناجور یک تاری چه کار کنند، حواله می کنند. پیک می کنند. نمی دانم چه غلطی می کنند به آن جا و ظاهرن تا بوده، جواب داده این روش. ما هم نه که خودمان نداریم، حواله می دهیم از دست چپ به اولین نرینه دم دستمان. از لحاظ کرامت و بخشش البته.

ها... گفتم کرامت، یاد کرامات شیخمان افتادم که پریروزها حسابی آمده بود نشسته بود بیخ ذهنم. از کرامات شیخ پدرسگ ما همین بس که اشتباه نمی کرد. جدی ها. جدی. یعنی این قدر اشتباه نمی کرد که حالم را خراب می کرد. بعد می خواهم بدانم خودتان اصلن تاب تحمل یک چنین شیخی را که اصلن اشتباه نمی کند، دارید؟ ما که نداریم ظاهرن. همین شده که هر چی سرمان را می چرخانیم می بینیم شیخمان دور و برمان نیست. بعد هم که چه می شود کرد؟ پیشامد کرده. دست ما نیست...

بعد در این لحظه تمام حرف هام را مثلن نوشتم، اما نه این که سی چهل دقیقه نوشتنش طول نکشیده، برای همین من ماندم این جوان های کارگر کهن که همه شان یک لهجه ای دارند که نمی شناسم. یک کمی سرم را بالا کردم. پای راستم را از روی پای چپم برداشتم. پای چپم را گذاشتم روی پای راستم. سی ثانیه گذشت. کمکی به گذر زمان نکرد. خب بعد دیدم باز کاری ندارم. این شد که دوباره دارم می نویسم. فکر کنم راجع به کاغذ و بویش و رول و بند زیاد نوشتم. پس افاضه راجع به شان را کنار می گذارم. در همین حد بدانید که من همین جا که نشستم حسابی از بوهایی که به مشامم می رسد رضایت دارم. الان مثلن حواسم پیش کار خرابی م نیست و هی دارم فکر نمی کنم که اگر چه کارها می کردم آن طور نمی شد و هی می بینم چقدر احتمال این که این اتفاق بیفتد کمتر از این است که نیفتد اما همان طور که می بینیم اتفاق افتاده است... گاهی زور درصدهای کم از درصدهای زیاد بیشتر است. بدجنسی ست. نه؟

دلم می خواهد شب بشود و من خانه مان باشم. حوصله آدمیزاد ندارم. دلم می خواهد خانه باشم و ادای این را دربیاورم که پنج شنبه ی رخوت هام رسیده... آهسته... آهسته...

می بینید؟

من تلاشم را کردم و هیچ حرفی نزدم. شما هم هیچ حرفی نشنیدید و لابه لای سطر ها گم و پیدا شدید. هیچ کس عصبانی نیست.

این طوری است.

حاشیه رفتن این طوری ست. تاریخ نشان داده که جواب هم نمی دهد در بلند مدت. منتها مسکن است...

حاشیه رفتن کاری ست که من واقعن واقعن واقعن خوب بلدم.

پ.ن

"حالا که دارم می نویسم" همان "اکنون که قلم در دست می گیرم" است.

1 comment:

علی said...

اتفاقا" اصل قضیه معمولا" تو همین حاشیه هاست