Jul 24, 2009

Used to be

توی پیچ لشکرک بودم. دیروز. داشتم به وین فکر می کردم. داشتم به امتحان فکر می کردم. یادم افتاد فرهود آن جا رفته بود خانه ی ناهید این ها. فکر کردم فرهود و پرت شدم به اراک. سال هفتاد مثلن. من می شد هشت سالگی م. لنا می شد یازده سالش. فرهود ده سالش. حمید هم یازده. کارخانه رنگین سرام را داشتیم. با اون سگ سیاهه. کارخونه ای بود که موزاییک تولید می کرد. ما خیلی بچه بودیم. چیزهایی که من یادم هست یک سگ سیاه بود که روی پاهاش می ایستاد و بستنی لیس می زد اما من خیلی ازش می ترسیدم بس که سیاه بود و زبانش دراز بود. سوله ی بزرگ بزرگ بزرگ را یادمه و تمام آن قالب ها و دستگاه ها و بوی پلاستیک و سیمان و این ها. تاریکی آن تهش. پروژکتوری که تقّی صدا می کرد و خیلی نور داشت. یادمه آن چیزی را که تویش ملات موراییک قاطی می شد. کارگاه نجاری عمو سیامک را یادم است. کف محوطه ش را یادمه. محصولات آماده را یادمه که روی هم می چیدند. یادمه یک سری موزاییک شکسته یه جا بود. که من می نشستم ساعت ها کنار هم می چیدمشان. یکی از کارگرها را خوب یادمه. چشماش سبز بود فکر کنم. بعد من بودم و لنا و حمید و فرهود. یادم هست آن شب را که برف بود توی محوطه و دقیقن یادم است که مامان این ها نشسته بودند روی صندلی فلزی سفید ها توی یک ایوان مانندی. صندلی فلزی ها خیلی سرد می شد اما تشکچه داشت. به تشکچه ها نخ آویزان بود که گره می خورد پشت صندلی ها. گل گلی بود. یادم است که امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام را می خوندند. عمو حسین را یادمه که بود. که وسطش شاید می گفت گل های بادمجان. عمه سوسن را. پیام را. مامانم را. حتی یادمه یک سیگاری دستش بود مامانم و من احساس می کردم حوشحال است. مامان درست یادمه؟

بعد من و لنا و فرهود و حمید زندگی معرکه ای داشتیم توی سوله. جدی ترین تفریح ما مربوط می شد به یک جک پمپی قرمز. از این ها که دسته اش را بالا پایین می بری بالا می آمد. بعد بازی این طوری بود. یکی روش می ایستاد. یکی می کشید. بعد معرکه آن جا بود که در حالی که داشت می کشید دسته را بالا پایین می برد که بالا هم بروی. یعنی می مردم از خوشی. روی این جک می ایستادم. فرهود من را می کشید. حتی من و لنا را. حمید هم بود. حمید از همه مان بهتر می دانست کدام قالب ها کدام موزاییک ها را زده. من قشنگ یادم است که عمو سیامک من را برد و نشانم داد که قالب هر موزاییک کدام است. بعد من نگاه کردم گل های توی قالب برعکس موزاییک چاپ شده (چه می دونم چی باید بگم! خب موراییک درست شده!) بود. من عاشق موزاییک های صورتی بودم. من قشنگ یادم است که تابلوی رنگین سرام را می دیدیم، داد می زدیم که رسیدیم. تابلو را اولین بار مامان مولی نشانم داده بود. می پیچیدیم توی آن خیابان خاکی و بعد در کرم رنگش بود که خودش در پارکینگ بود و یک چرخ هایی زیر در داشت که به نظرم در را کاملن جادویی می کرد و بعد توی در بزرگ یک در کوچک بود که بارها پای خودم آن جا زخم و زیلی شده بود. چون یادم می رفت پایینش یک تکه آهن دارد. پایم را می کوبیدم بهش. بعد یک ماشینی بود که مثل همان جک بود. دو تا سیخ جلویش داشت. یک بار من ایستادم روش و بعد حمید من را برد بالا. به نظرم در عالم بچگی جک پمپی را دیدی؟ این ماشینش بود. فقط زرد بود. بعد توی سوله که می رفتیم کف دستمان سفید می شد. من خیلی خوشم می آمد. دستم را می مالیدم همه جا. کف دست هام سفید سفید سفید می شد. این را که می نویسم قشنگ یادم است که به کف دست هام نگاه می کردم و سفید بود. بعد یادم است که روی در چرخ دار می ایستادیم و در را باز و بسته می کردیم. من همیشه دوست داشتم زیاد بمانیم. کم می ماندیم. می آمدیم خانه مامان مولی. فتیر داشت و دلمه و لواشک هایی که خشک نشده همه شان را با انگشت می خوردیم. شب ها بود که همه رامی بازی می کردند. همان باری که من به بابام گفتم بابا چرا ژوکر رو می ذاری این جا و همه غش کرده بودند از خنده... که هی می گفتم بابا تو الان پاکیسی؟ و هیچ نمی فهمیدم که این که می گویم یعنی چی ولی می فهمیدم یک چیز خوبی ست. همان موقع که عمه سوسن پیش هانیبال الخاص کلاس پرتره می رفت و همه مان را زشت می کشید اما عمو سیامک می گفت خیلی هم قشنگ می کشد... چند هزار سال پیش بود؟

1 comment:

lenochka said...

من دلم رامی خواست و حمید باهم برای این لحظه ام، اما بیشتر دلم میخواست هنوز یازده سالم بود و با بابک و یاشار و النا بازی میکردیم و هنوز میخواستم با همه شان عروسی کنم. که هنوز آخر قصه هایم باید سیندرلایی می بود و باوری بود به هپیلی اور افتر