Jul 21, 2009

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

من نمی دانم چه کار کردم که جایزه م این است؟ یک حال خوبی شره کرده از سر تا پام امروز که نمی دانم چه کنم. احساس می کنم توی پیراهنم جا شدم. شاید همین است. یک باری خیلی سال پیش مثلن من شاید هجده سالم هم نشده بود، یک دوست نقاشی داشتیم، این را گفت. گفت ببین فلانی من توی پیراهنم جا می شوم. با دستش پیراهنش را از شانه هاش گرفت و توی تن لاغرش تکان داد. یک پیراهن چهارخانه آبی بود. بعد من اصلن نفهمیده بودم چی گفت. نمی فهمیدم توی پیراهن خودت جا می شوی یعنی داری چه می شوی. فقط می فهمیدم حالش خوب است، نمی فهمیدم چرا.

بعد امروز که از دوش آمدم. سر فرصت خشک که شدم، یک پیراهن نرم و نولوک سرخابی ای دارم تا قوزک پام، از این نخی ها که روی پیش سینه ش گل دوزی های رنگ وارنگ ملوسی دارد، خیلی قدیمی ست. سبک مامان هامان است. گشاد و نرم و در ارتفاع بی خبری ست. از این قدیمی ها که هیچ وقت آدم دلش نمی آید توی بذل و بخشش ها ردش کند، حالا بماند. این را همین جور با خط تاهایی که از فرط سالیان طولانی تا ماندن در کمد رویش افتاده، تنم کردم. بعد داشتم پی قرص می گشتم چون دلم درد می کرد. یکهو دیدم چه حالم با خودم خوب است. چه توازنی دارم. چه آگاهم به خودم و حالم. به قول یارو چه اندازه تنم هوشیار است، بعد یادم به رفیق نقاشمان افتاد بیخودی که حالا کلی وقت است نمی دانم کجاست. لیوانم را که داشتم پر آب می کردم با خودم فکر کردم مثل این که دارم توی پیراهنم جا می شوم بالاخره. مثل این که حال خوبم فقط به خاطر خودم است. بعد یک حال خوبــی بود. یک حــال خوبی بــود. زیر دوش دو ساعت قبل ترش راست ایستاده بودم. آب شر شر می ریخت روی سرم و من با خودم فکر کرده بودم چقدر همه چیز درست است. خودتان می دانید که چقدر لحظه نادری ست که آدم فکر کند همه چیز درست است... می دانید اقلن برای لحظاتی زیر شرشر آب فکر کردم همه چیز درست به نظر می رسد. همه چیز سرجای خودش است و این محشر بود.

بعد راستش از این که حالم این قدر خوب شد هول شدم. مدت ها بود یادمش رفته بود. نمی دانم ها. شاید این حال دوام نیاورد ولی حالا که این جا نشستم و می نویسم، این حال خوبم صرفن به خودم و یک چیزی توی من مربوط است و من از این من منی ای که افتاده به جانم خوشحالم. یعنی از آن دوره هایی ست که نه ظفر عشقی خاصی کردم (گیرم دو سه تا فتح جزیی. هیه)، نه کارم آن چنان هیجان خاصی دارد (گیرم یک کارم را با تیراژ صدو پنجاه هزارتا دارند چاپ می کنند. هیه) ، نه پروژه ایم به سرانجام رسیده، نه برنامه های خیسانده ام، وقت از آب گرفتنش شده، صرفن از آن اوقاتی است که آدم احساس می کند قادر است همه کاری بکند. احساس می کند که صفر و صفر مختصات جهان هستی ست. احساس می کند که همه چیز از من شروع می شود... همه چیز می خواهد در هارمونی با خواسته های آدم پیش برود... همه چیز به طرز خوبی ... به طرز خیلی خوبی رضایت بخش است.

پرروگری ست که آدم بیاید وسط این اوضاعی که رسولی بهتر می داند، دربیاید بگوید خوشحالم؟ وسط این اوضاعی که تنهایی می پری همه چیز را می زنی به برق و برق نمی رود... اما لااقل برای شما که همیشه آن رویم که نق می زند و گند می زند و دیزستر دور و بر خودش درست می کند را دیدید، عیب ندارد دیگر. هوم؟

4 comments:

laleh_AAA said...

عيب ندارد! ما هم تنهايي پريديم و به برق زديم. خيلي ها پريدند و به برق زدند. هيچي نشد؟!

lenochka said...

منهم امروز صبح سرحال بودم و نمیفهمیدم چرا، اما بعد از مدتها خوب بود خیلی خوب و باور کن هیچ دلیل خاصی نداشت این خوشی که زیر پوستم وول میخورد

Anonymous said...

اونوقت تو مطمئني دوقطبي (شيدايي، افسردگي) نيستي؟! هاها هه هه

علی said...

هر چیزی که هست زیر سر پیراهن است