Jul 31, 2009

سانتی مانتال مزخرفی که آدم می شود گاهی

یادت کردم امشب. داشتم زهرمار درست می کردم. شیر داشت تو یخچال خراب می شد. خودت که می دونسته بودی شیر جز چیزایی نیست که ممکنه من برم سر یخچال و برش دارم و بخورم اما اومدم آب بخورم دیدم پاکت بیچاره ی شیر اون جاست. داره خراب می شه. مامان اینا اغلب خانه نیستند. باز تابستون شده. همه ش الفند. لنا می گه بابا یه زن گرفته اون جا. مامان هم یه شوهر کرده اون جا. تهران نمی بینیشان. سوپی هم ترم تابستان برداشته و ولایت است. گاهی آخر هفته ها قول می دهد بیاید تهران. دم آخر دبه می کند و این جوری می شود که منم و خودم. این شده که خودم را بیشتر مسئول یک پاکت شیر توی یخچال می دانم. بعد این ها را ولش کن. شیر را می گفتم. دیدم خراب می شود. فکر کردم منصف نظرت راجع به یه لیوان زهرمار چیه؟ فکر کردم زهرمار و یادت افتادم... یاد این که وقتی هم می زدی صدای قاشق از توی لیوان نمی آمد. چند هزار سال پیش بود؟ همیشه داشتی یه نق لایتی به لایف استایل من می زدی. حتی به هم زدنم. به خدا صدا نمی داد هم زدنم. تو خیلی گیر می دادی...

بعد هی همین جور خاطره های خوردنی آمد. یادم آمد یه بار کشک بادمجون درست کرده بودی. شور بود. یادته؟ یادم آمد نشسته بودیم برای مهمانی دوره ما مزه درست می کردیم. ساعت شیش اینا بود و دوتامان سرمان گرم بود و انقد خندیده بودیم که فکم درد گرفته بود. من دامن صورتی و سرخابی تنم بود. شال باریک خیلی بلندی انداخته بودم گردنم. همان ها که مامان مولی بهش می گه سرما صاف کن. مزه که درست نکردیم آن روز من و تو. آن کاری که ما می کردیم هر چیزی بود، جز این. بعد تو مرخرف می گفتی. بعد تو همیشه موقع مزخرف گفتن جدی بودی. من نمی دانم چه طور آن ها را می گفتی و جدی بودی. به مامان و بابایم لبخند می زدی و زیر لب با من شوخی های هرزگی دو عالم می کردی و من می مردم از خنده از اون قیافه ی غلط اندازت. بعد یکی از در می آمد تو، پا می شدی سلام می دادی. آخ آخ... جنتلمنی که تو بودی. دست می دادی. لبخند. روبوسی. کمپلیمانی چیزی می دادی احیانن به خانم ها. بعد سرتو اون جور که همیشه سر به سرت می ذاشتم کج می کردی، می گفتی: "فدای شما!" لابد چشماتم می بستی. اون جور که ما همیشه به استاد ادبیات می گفتیم که عین خروس چشماشو می بنده و می خونه. یادت بخیر گلابی. یادت هست چقدر سر به سرت می ذاشتم که لباتو غنچه نکن انقد وقتی حرف می زنی. غشِ خنده می شدی. بعضی وقت ها می گفتی نه. بعضی وقت ها می گفتی اونجوری اونجوری. من هم می گفتم اونجوری اونجوری. خودت که می دونی بعدش چی می شد.

یادته دل جیگریه لای نون بربری سوسکی؟ یادته گشنه تشنه از مدرسه می آمدیم می رفتیم شاورمایی برگر زغالی ای دهکده ای جایی. ولو می شدیم. غذا می خوردیم تند تند. بعد تو خانه هم غذا می خوردی. آخ چه معده ی عجیبی داشتی. شعبه داشت تو پاهات. من مطمئنم. یادته آخرین تولدم که این جا بودی. از دم کلاس آمدی با هم رفتیم هایلند. من کلافه بودم. یادم نیست چرا. بعد لای عطرها بودم شاید یا شایدم داشتم ریتر برمی داشتم. لنا بهت زنگ زد، گفت بریم آن جا لپ تاپش ترکیده. بعد من نق می زدم. دلم می خواست بریم سینما. بعد رفتیم. در را که باز کرد، همه بودند. یادته از در نمی تونستم برم تو انقد هول شدم وقتی دیدم همه هستند و این سورپرایز تولدم بود؟ یادته دستت رو گذاشتی روی گودی کمرم، بیخ گوشم گفتی برو تو و هلم دادی یواشِ محکم؟ من که راه نمی تونستم برم. من که واقعن داشتم وا می رفتم. خیلی زیادی هیجان داشت... اسکنرم این جاست. رو میزه. هنوز که هنوزه باهاش نگاتیو اسکن نکردم. اسکنر تو خوبه؟ دیگه قرض نمی دی؟ اگه می دی اون همه توصیه می کنی که چه جوری مواظبش باشن؟

یادته اون سال عید کلاردشت؟ کمرتو عمل کرده بودی. چه ریش مزخرفی داشتی. بابام هیچ ریش دوست ندارد. ریش دو روز مانده وا مصیبتا. ریش بلند که برو بیرون! تو استثنا بودی اون روزها که اصلاح نمی کردی. که گوریل خور خور پشمی بودی. یادته تو ایوون خوابیده بودی؟ بقیه شم یادته؟ من یادم نیست... بعدش چی شد؟ یادته یه سال دیگه ش دستمال من زیر درخت آلبالو گم شد؟ یادته هیچ وقت توی سه سال ما دوتا نتونستیم کنار هم دراز بکشیم و یه فیلمو تا ته ببینیم؟ منظورم سینما نیست. خودت می دونی. واقعن نتونستیم! تو می تونی یه فیلم نام ببری که با هم دیدیم؟ باشه! حالا جز اون فیلم. اصلن اون که حساب نیست. اونم نصفه دیدیم حتی.

یادته من آکام شهر بودم، زنگ زدی گفتی شد. یادت نیست این جاهاشو... نبودی. من یادمه. من نشستم روی پله های دم ورودی. یادم نیست چند ساعت. همین جور نشستم. بی حس بودم. باور کن می تونم همین الان دیتیل ویلای روبرویی و حتی برگ های تازه ی شمشادهایی که روبروم بود رو بکشم. باور کن بوی تابستون و دوچرخه و علف تازه چیده شده و قلیون میاد تو دماغم. بوی کولر گازی میاد. بوی دریا میاد. بوی فلز زنگ زده ی تاب توی حیاط میاد. بوی تن آفتاب سوخته میاد. بوی نم میاد...

بعد؟ بعد من آمدم تهران. تو هم آمدی تهران... من بقیه ش یادم نیست. من داشتم زهرمار را یواش یواش هم می زدم.

3 comments:

علی said...

چرا باید همچین یاداوری خوبی سانتی مانتالیزم مزخرف باشه؟...زندگی بدون این مزخرفات چیز بسیار مزخرفی میشه!!د

m said...

چرا ایران میمونی و بر نمیگردی...؟

کوتلاس said...

تو محشری لاله