Aug 4, 2009

وقتی که فقط شغل دست هات این است که دو طرف تنت آویزان باشد خوشال باش

خیلی طبیعی ست که من دلم می خواهد بنویسم. خیلی طبیعی ست که چون حافظه م قد ماهی توی تنگ است همه چیز را یادداشت می کنم به صورت رمزی و هیجانی کلیدواژه. خیلی طبیعی ست که باید حالا بتوانم نکته هایی که یادداشت کردم را سر هم کنم. خب این طورها هم نیست. خیلی غیر طبیعی ست چون نمی توانم.

چون من دارم چیزهایی را که یادداشت کردم وقتی که توی تاکسی بودم یا پشت فرمان بودم یا توی دفتر بودم یا توی تختم بوده ام و هزار جای دیگه بوده ام را می خوانم و اصلن نمی دانم برای چی آن ها را آن جا نوشتم. یعنی هی به کلمه ها نگاه می کنم و احساس می کنم در کمد یک آدم غریبه را باز کردم آن قدر که همه چیز یک شکل دیگری ست. تازه ست حتی. توی همین دفترم که همه ی زار و زندگی م را تویش می نویسم که مال خود خودم است را نگاه می کنم و اصلن نمی فهمم که در طول دو هفته گذشته داشتم چه غلطی می کردم. که یک ورش را گذاشتم برای چیزهای سانتی مانتال و از چپ به راست می نویسم و از راست به چپ چیزهای جدی و کاری و استرس آور را می نویسم. به طبع من الان فقط می دانم که منظورم از فلان واژه ای که نوشتم و دورش چند تا دایره کشیدم و کنارش یک سری فرم های هندسی کشیدم، یک چیزی در حوزه ی جدی و کاری و استرسی بوده است اما اگر شما می دانید من منظورم چی بوده، من هم می دانم منظورم چی بوده.

بنابراین برایتان دو تا داستان که امروز پیش آمد را تعریف می کنم که لازم به گفتن نیست که توی یادداشت هام هیچ جا چیزی ازشان ننوشتم.

یک. من یک کفش خال خالی دارم و خیلی هم دوستش دارم. خیلی تخت و خیلی خال خالی و خوب است. این کفش خال خالی من یک عیب دارد. عیبش این است که بند لنگه ی چپش هی باز می شود اما چون بندهاش کوتاه است، وقتی باز می شود من به روی خودم نمی آورم. راه می روم باهاش تا جایی که واقعن شل بشود و امانم را ببرد که معمولن این طوری نمی شود. این طور موقع ها من دیگر رسیدم خانه و می خواهم کفشم را در بیاورم. بعد امروز توی خیابان منتظر ایستاده بودم که تاکسی بیاید من را ببرد خانه. بند پای چپ طبق روال باز بود. من هم کلافه بودم کلن. صبحی استارت زده بودم روشن نشده بود اسبم. خیلی حالم گرفته شده بود از پیاده بودن توی گرما. فکری هزار ماجرا بودم، دو تا پسر دبیرستانی آمدند کنارم. من در هفت هپروت عوالم خودم بودم که یکی شان یک چیزی گفت. من فقط حس اولیه م این بود که مودب است چقدر و واقعیت این بود که من اصلن نشنیدم چه گفت. همین طور که با تمام قوا داشتم از لای صدتا فکر می آمدم بیرون دیدم نشست، یک زانوش را گذاشت زمین و بند کفشم را بست! یعنی هاج و واج خیلی صفت مختصری ست برای این که بخواهم عکس العمل خودم را توضیح بدهم. بعد می خواهم بدانید که بست و پا شد و لبخند زد و راهشان را کشیدند، رفتند. این بود یکی از عجیب ترین تجربیات من از همه ی پسر دبیرستانی های زندگی م (کلن گفته بودم من پسر دبیرستانی پسندم دیگر؟ از ازل تا کنون)

دو. بعدتر نشسته بودم توی ماشین. ترافیک بود. چراغ قرمز بود. چراغ قرمز طولانی بود. بعد من مثل یک خسته آدمی که هیچ کاری ندارد پشت چراغ قرمز، زل زده بودم به ماشین کناری. یک دختر و پسری همسن و سالم توی ماشین بودند. دختر پر شالش را باز کرده بود و از من بپرسید سورچرانی خوبی بود گردنش. لم داده بود و پسر هم با تقریب خوبی دستش روی دست دختر روی دنده بود که خب این ها البته در دید من نبود ولی به ضرس قاطع داشت اتفاق می افتاد چون من لبخند های آدمی که قلقلکش می آید را می دیدم که توی صورت دختر محو و پیدا می شد. بعد یک چیزی گفت پسر، دختر هیجان زده شد. مثلن جمله ش این بود راستی فلان چیز چی شد؟ که این جا دختر یادش آمد چه ماجرای مهیجی را برای پسر تعریف نکرده، برایتان بگویم که دو تا چراغ قرمز صد و نود و نه ثانیه ای، دختر نیم خیز نشسته بود و با آب و تاب برای پسر یک ماجرایی را تعریف می کرد. من چه کار می کردم؟ من داشتم دست هاش را تماشا می کردم. هی دست هاش را تکان می داد و حرف می زد. هی دست هاش را تکان می داد. هی حرف می زد...

بعد خب آخر حرفم را بگویم؟ دلم خواست من هم می نشستم همه ی چیزهایی که این روزها به سرم می رود را در حالی که دست هام را تکان می دهم، برای یکی که ممکن است هر لحظه حرفم را قطع کند و از آن به بعد ببوسدم، تعریف کنم. یک هو دیدم چقدر توی زندگی م یکی را ندارم که بخواهد به حرف هایم در حالی که هی دست هام را تکان می دهم، گوش کند. نه که ندارم. منظورم را می فهمید دیگر. اتفاقن بیشتر از هر وقتی آدم هایی توی زندگی م هستند که می پرسند چه خبر؟ اما خب خودتان می دانید که خبر هست تا خبر... چه خبر هست تا چه خبر. فرق می کند تاریکی با تاریکی. چه خبر با چه خبر...

که مجبورم بلافاصله بعد از این جملات این را بنویسم که خوبی این جای زندگی من اصلن همین است که چنین کسی تویش نیست. این ویژگی رسوا کننده ی پارادوکسیکال خوبی ست چون اگر بود همه چیز به طرز گهی سخت تر بود اما من که لااقل در حد یک پاراگراف می توانم بنویسم دلم پشت آن چراغ قرمز یکی را خواست که بپرسد فلان موضوع چی شد و من دست هام را تکان بدهم و تند و تند تعریف کنم. هوم؟

6 comments:

علی said...

قابل درکه...کاملا" قابل درکه...پشت چراغ قرمز و ترافیک تنها نکته ی مثبتش همین نما هاست

Shagha said...

:)

Omidvaram Shangool bashi.. :)
(in posto khundam, doost dashtam arezuye shanogolim barato behet begam.)

parastoo said...

آخ.راست ميگي.منم بعضي وقتها همينو مي خوام.اما منم كلن پارادوكسيكال هستم

رعنا said...

خیلی خوب نوشتی

شیما م said...

uhumm

laleh said...

اومدم بگم هوم! ديدم يكي قبل من گفته!
اما حالا كه اومدم يه چيز ديگه هم بگم.
كلا چيزِ خوبيه ها! اينكه يكي رو آدم داشته باشه كه واسش تعريف كنه و اينا! اون دختره احيانا من نبودم راستي!ً خيلي آشنا بود كاراش!!!!