صبحها حملات اضطراب دارم. قلبم میکوبد. خوابهای آشفته. کابوس. وقتی بیدار میشوم، اگر ببینم ساعت پنج است، خوشحال میشوم چون «خوب» خوابیدم. اگر چهار باشد، ناراحت. چون به دنبالش تمام روز خستهام. باید خودم را از این جلسه به آن جلسه بکشانم. دریای چسب میشود عصرم. گاهی انقدر خستهام که نمیتوانم خودم را جمعآوری کنم و تاریک که میشود از موزه بیرون بروم یا گاهی وقتی قلی تکست میدهد که شام پختم، کی میرسی؟ خودم را از میزم جدا میکنم. خوبی کار این است که دوستش دارم. تکلیف جلوی رویم، برای هشت نه ساعت در روز مرا از اخبار جدا میکند.
هرچند معلوم نیست. شاید این جدایی و دوشقه شدن است که شبهایم را آشفته میکند.
.
سهشنبه با جمعی از ایرانیان وینی یک برنامهای داشتیم با عنوان «زن زندگی آزادی، انقلابی برای تمام صداها».
برنامه را برای این چیده بودیم که صدای کوچکی باشیم؛ صدای تنهای کشته و انباشته در خیابان.
چه هیولای هولناکیست جمهوری اسلامی. در مثال از جانوران هیچ مقایسه و مصداقی به نظرم نمیرسد که بگویم مثل فلان جانور درندهخوست. درندهخویی و بیرحمی و خونخواری جمهوری اسلامی منحصر به رژیم است. اینها را که خودتان بهتر از من میدانید.
.
سهشنبه.
.
نمیدانم سهشنبه را چطور توضیح بدهم. برای اولین بار در زندگی دیاسپورایی احساس کردم همدلان و همفکرانی دارم که با من در یک شهر زندگی میکنند. همه با هم همراه شدیم.
من در گروه تکست بودم. تنها کاری که در بحرانها هم میتوانم انجام بدهم، نوشتن است. پنج نفر بودیم در این گروه و مینوشتیم و بحث میکردیم و تصحیح میکردیم. یک گوگل داک بود شامل دعوتنامهها و متن برای پوستر و سوشال مدیا و بعد استیتمنت و سخنرانی و ورکشاپهایی درباره جنبههای مختلف سیاسی و اجتماعی و فرهنگی رویدادهای اخیر و کلا وضعیت معاصر ایرانی.
صبح سهشنبه گفتم بگذار این داکیومنت را دانلود کنم، یک پرینت بگیرم که از روش بخوانم با چشمی غیر از روی اسکرین که تصحیح کنم. دانلود که تمام شد و بازش کردم، دیدم نوشتههایمان پنجاه و پنج صفحه شده بود.
پنجاه و پنج صفحه در چهار روز.
احساس میکنم تنها دلیل اینطور جنونآمیر نوشتن کنار شغل چهل ساعت در هفته فقط خشم و بیزاری از ظلم بیپایان جمهوری اسلامیست.
اگر ما در این ساحل امن اینقدر عصبانی و مجنون شدیم که انگشتمان را از روی کیبرد نمیتوانیم برداریم، مردم ایران ساکن در ایران، چقدر حرف برای گفتن دارند؟
جمهوری اسلامی با قطع اینترنت و تلفن صدای میلیونها ایرانی را خفه کرده و ما این خفه کردن را دیگر نمیتوانیم تحمل کنیم.
نه.
.
از دانشجوهای دانشگاه بچههایی بودند که دو سه روز پیش از ایران برگشته بودند؛ یکی دوتاشان فقط گریه میکردند. یکی هنوز در سکوت بود. یکی هرچند وقت یک بار میگفت شما هیچ تصوری ندارید در ایران چه خبر بود. ایران جهنم بود. با تانک آمده بودند. این را که گفت، من سعی کردم تانک را تصور کنم. مثلا یک تانک سر کوچهی خانهی پدر و مادرم. سر خیابان سنایی. سر ویلا؟ حق دارد وقتی میگوید شما نمیتوانید تصور کنید. من نمیتوانم تصور کنم.
قاتلهای بیشرف.
.
عزیز دلم برایم نوشت: مادر دوستم تیر خورد و کشته شد. دوستم تیر به پاش خورده. مردم را راه داده بودند در ساختمانشان و قاتلان جمهوری اسلامی مادرش را کشته بودند. گفت حق تیر. گفت گشتن دنبال جایی روی زمین که پایت روی پیکرها نرود. گفت سه روز خود را به مردن زدن برای اینکه تیر خلاص به تو نخورد. گفت کشتن مردمی که لباس بیمارستان به تنشان بود. تیر خلاص در بیمارستان.
.
کف خیابانها خون.
.
خاموشی اینترنت.
.
خون.
.
زندانی به وسعت ایران.
.
بابام میگفت سال ۶۶ دم صبح در زندان بعد از شنیدن رگبار، تعداد تیرهای خلاص را میشمردیم که بفهمیم چند نفر را اعدام کردند. چقدر هولناک بود این خاطره وقتی که میشنیدمش.
یکی از دوستان عزیزم گفت ده سال طول کشید تا کشته شدگان خاوران را مستند کردیم. آنها کشتگانی بودند که در یک زندان بودند. کاملا مشخص بود در چه سیستمی قرار داشتند.
الان؟ الان دریای خون ناپیدا در خیابانها.
چندسال طول خواهد کشید که بتوانیم این جنایت را مستند کنیم و آمران و عاملان را مجازات کنیم؟
.
یک ویدیویی بود که یک نفر سعی میکرد خونها را از کف خیابان پاک کند و نمیشد. نمیشد.
.
ما این تصاویر را دیدیم. علیرغم تمام تلاش دستگاه بچهکش که نبینیم.
.
بعد از تظاهرات روز شنبه یکی از بچههای خوزستان گفت شاید سرنوشت ما این است که تا آخر عمرمان به خونخواهی هموطنان و عزیزانمان بایستیم و حرف بزنیم.
.
معنا؟
صدبار از خودم پرسیدم یعنی واقعا این فحوای قدرتطلبیست؟
ملای مجنون از توی سنگر امنش فرمان کشتن همه را میدهد چون دستگاه ظلم و جورش سست شده؟ چطور چنین قدرتی؟ قتل و قتل و قتل برای حفظ قدرت. مرگ از عبای شما هم میگذرد. شما تا ابد دشمن ما هستید. ما تا شما را رسوا و مجازات نکنیم ساکت نمینشینیم.
.
سهشنبه در یکی از کارگاهها نشسته بودم و داشتم کانسپت وتوی ولایت فقیه را به یک گروهی توضیح میدادم. یک لحظه ابزورد بودنش سراپایم را فراگرفت. گفتم یک لحظه ولایت فقیه را رها کنید. من زن چهل و چندساله، شب سهشنبه خسته از کار چهل ساعتهام آمدم، نشستم دارم برای شما ولایت فقیه را توضیح میدهم. این کانسپت بینهایت عجیب «جمهوری اسلامی». اسلام چه جمهوری آخه؟ ما یقهی خودمان را پاره کردیم که چپ پراگرسیو وینی بالاخره بفهمد که باید چند فکر مبهم را با هم در کلهاش نگه دارد و باینری خوب و بد به این شکل که دلش میخواهد، وجود ندارد. فقط مسئلهی ضد امپریالیسم ایستادن یک رژیم قاتل جواب سوالهای ژئوپلتیک در کانتکست اروپا و مسئلهی فلسطین و منطقه و نفت نیست. ایران لایههای متنوعی از پیچیدگی حاشیه و مرکز و قوم و قدرت دارد. گفتم ببین اگر نمیتوانی این پیچیدگیها را به سرعت بفهمی، به من نگاه کن؛ ببین من چقدر عصبانی هستم که لازم دیدم بیایم این را برای تو توضیح بدهم علیرغم همهچیز. علیرغم فروپاشی ذهنی و بدنی. علیرغم کار. علیرغم نفرتم از رژیم. علیرغم نشستنم در جای «امن».
.
من فکر میکنم نجات ما در اروپا در اتحاد است. اتحاد با گروههای بومی، با فمنیستهای حاشیهای، با اشخاصی که دنبال پاسخهای سیاه و سفید نیستند، با اتحاد با بیقدرتان. ما با هم یک کار را میتوانیم خوب انجام بدهیم. آن کار تحمل کردن اضطراب و پذیرفتن ابهام این موقعیت تاریخی و بیقدرتی ماست. به جز فشار برای برقراری ارتباط و به جز مستند کردن این جنایتها و مطرح کردنشان کاری از ما در غرب برنمیآید. ما آن قدرتی که لازم است، نداریم. پس باید جایی که میتوانیم سرمایهگذاری کنیم.
ما باید بپذیریم جواب سادهای برای این سوال سخت پیش رو وجود ندارد.
.
هفتهی پیش آخر جلسه با اضطراب به تراپیستم گفتم «یعنی تا هفتهی دیگه چی میشه؟» گفت «خیلی چیزا.» خندیدم. انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم. گفت جدی میگم. خیلی چیزا میشه تا هفتهی دیگه.
درست هم گفت. این هفتهی گذشته خیلی چیزها شد.
.
هنوز نمیتوانم دربارهی سهشنبهی گذشته آنطور که دلم میخواهد بنویسم.
فقط دوست دارم این جمله را که نون ر، در یکی از سخنرانیها از روی یک دیوارنویسی گمنام انتخاب کرده بود، اینجا بنویسم.
«ما هیچ چیز را برای خود نمیخواهیم.
ما همه چیز را برای همه میخواهیم.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر