اینتگراسیون؟ ای بابا...
لنا که رفت دو روز خیلی حالم خراب بود. باهام حرف میزدی، گریه میکردم. هنوز در اینباره نمیدانم چهطوری باید به احساساتم مسلط بشوم. انگار همه چیزم از هم میپاشد. انگار دفعهی اولم است که دارم ازشان جدا میشوم.
مشکلم این است که دوست دارم مثلن شش ماه گذشته که هم را ندیدیم، توی دو هفته جبران کنم. بعد رفتارم شدید میشد. هی به خودم میآمدم و میدیدم که شدیدم و سعی میکردم ترمز کنم اما ناموفق بود. شاید نصف روز دوام میآوردم و باز دوباره شدید بودم. دلم میخواست مدام بنشینیم و خیلی حرف بزنیم. لنا که تلفن میکرد یا خودم که یک کاری باید انجام میدادم غیر از با لنا بودن، آرامشم را از دست میدادم و احساس هدر کردن وقت بهم دست میداد و مدام لنا را تحت فشار میگذاشتم که تمام مدت تمام حواسش به من باشد.
بعد آدم خودش هم کلافه میشود.
دلم میخواست توی یک شهر بودیم. نمیفهمم این مسئلهی احمقانه را که ما پیش هم نیستیم.
احساس گناه هم هست. احساس میکنی تو شهرت را ترک کردی و تویی که گند زدی به همه چیز و اگر هر مشکلی توی زندگی امروزت پیش بیاید، عذاب وجدان دو چندان است. بیا! نه تنها خانه و خانوادهت را ول کردی که توی فلان کاری که داری انجام میدهی هم خوب نیستی.
این عواطفِ آدم، همیشه بعد از دیدنِ عزیزان، دو چندان میشود. فکر میکنی که چی؟ چرا اینجایی؟ چرا پیششان نیستی؟
مامانم کمرش را عمل کرده و من فقط از توی اسکایپ دیدمش. لنا که آمد، کمی برایم جزییات را تعریف کرد. نمیدانم چی بنویسم دربارهش. توی سر آدم یک سوال است: چرا من اینجام و آنجا نیستم؟
لنا که تلفن میکرد با تهران، میدیدم حرفهایی که با مامان و بابا میزند، کاملن با حرفهایی که من باهاشان میزنم فرق دارد. همهچیز را با جزییات بهتری برای لنا توضیح میدادند. راجعبه روزمرگی با هم حرف میزدند. این آمد، آن رفت. فلانی زنگ زد. راجعبه چیزهایی که با من حرف نمیزنند. نه که عمدن. من اصلن از این خانوادههایی ندارم که چیزی را از من پنهان کنند. نه. احساس کردم من توی زندگی روزمرهشان نیستم مثل لنا. این هم برایم خیلی سخت بود. روز اولی که لنا رفته بود، داشتم همینها را برای قلی میگفتم و آبغوره میگرفتم. گفت حسودیت شد؟ نه به عنوان یک عمل بدی. یک جوری ازم پرسید انگار که حسادتم یک احساس طبیعیست. بعد دیدم آره. دیدم حسودیم شده که توی این روزمرگی نیستم. طبیعی هم هست. این کار را نکینم، چه بکنیم؟
الان که اینها مینویسم، اشکم خشک شده و خیلی معمولی هستم و به زندگی طبیعیم برگشتم. اما این حال دگرگونم بعد از رفتن و برگشتن را نمیدانم چهکار کنم.
گاهی فکر میکنم به یکی احتیاج دارم که کمکم کند با این احساسات مواجه بشوم. شاید باید از مواضعم برای تراپی عقب بکشم و یک کمک تخصصی بگیرم. نمیدانم.
نمیتوانم حالم را توصیف کنم. انگار میافتم به یک گردابی. انگار دفعهی اولم است. انگار یادم میرود زندگیم اینجاست. انگار یادم میرود چه چیزهای بهدست آوردم. انگار همان دختره هستم که شب اول توی خوابگاه تنها در تاریکی دراز کشیده بود و خوابش نمیبرد. علاوه بر اینها، خروار خروار عذاب وجدان ار نبودن توی زندگی آدمهای عزیزِ جان.
عجیب اینجاست که نهایتن، بعد از یک هفته برمیگردم به زندگیم. انگار در تمام این عواطف را میبندم با زور. بسته که میشود، همه چیز خوب است. اما مثل قایم کردن هیولا زیر تخت است. بالاخره آنجاست. با هربار دیدن هم مثل یک دیو تنوره میکشد دلتنگی و تمام این احساساتی که فشار میدهیش پایین.
اینتگراسیون، اینتگراسیون که میگویم، این هم هست. جوابی ندارم برایش هنوز. گاهی از آدمهای قدیمیتر میپرسم که شما چهطورید؟ به شما چی میگذرد؟
اینتگراسیون، اینتگراسیون که میگویم، این هم هست. جوابی ندارم برایش هنوز. گاهی از آدمهای قدیمیتر میپرسم که شما چهطورید؟ به شما چی میگذرد؟
جواب خیلی آدمها قانعکننده نیست. عذابوجدان بعد از چهل سال هنوز هست. دلتنگی را شنیدم که فرمش عوض میشود.
برای من هم فرم دلتنگیم عوض شده. خیلی با ماههای اول فرق میکند اما همانجور که گفتم، برمیگردد وقتی هم را میبینیم. نمیدانم چهکار کنم.
علمای مهاجرت جان، نصیحتی، نسخهای، دوا درمونی دارین؟

