یکی از اشخاصی که گاهی در سخنرانی درباره جنگ جهانی دوم و در کانتکست به خاطر آوردن نام میبرم، نوجوان وینی به نام کورت متزای است. کورت یهودی بود و در زمان جنگ از مدرسه رفتن محروم میشود. با چندتن از دوستانش در یک زیرزمین در منطقه دو شهر وین قایم میشوند و چندساعت قبل از ورود ارتش سرخ به وین و پیروزی متفقین به طرز وحشتناکی سلاخی و کشته میشوند. کورت یک خواهر دوقلو به نام ایلزه داشته که در بمباران وین کشته شده و پدرش در آشویتش جان سپرده. تا اینجا کورت مثل صدها جوان و نوجوان وینیست اما کورت یک دفتر خاطرات دارد. در دفتر خاطراتش، مثل آنه فرانک روزشمار جنگ و پنهان شدن را مکتوب کرده. یکی از خاطراتش از روزیست که به انجمن فرهنگی رفته و ستاره زرد داوود را گرفته که قیچی کند و به لباسش سنجاق کند. ستاره داوود را روی پارچه در مقیاس عظیم چاپ میکردند و اشخاص شش سال به بالا باید ستاره را به لباسشان سنجاق میکردند. کورت مینویسد: «من ستاره را دوست دارم. وقتی ستاره روی آستینم است همه به من در خیابان خیره میشوند.» زندگی روزمرهی کورت تاریخ و خاطراتیست که ما از آن روزها میدانیم. ننوشتن فراموشی است.
۲۹ خرداد ۱۴۰۴
جستهگریخته از فرسایش جنگ
۷ فروردین ۱۴۰۴
تپههای فرحزاد
یک خوابی دیدم چندوقت پیش که بی اجاره و اجازه بعد از چندهفته هنوز در سرم زندگی میکند. خواب هم دوست ندارم زیاد در ملاعام تعریف کنم چون جاهایی از روح و روانم را نشان میدهد که گاهی سعی میکنم بپوشانم. اما این خواب عجیب و جالب بود و مشابهش را هیچوقت ندیده بودم. کماکان روزهای زیادیست که باید بهش فکر کنم. خواب دیدم یک مردی روی مبل پذیرایی نشسته و من نمیشناسمش. من بچه بودم و بازی میکردم. از مامان سین پرسیدم این آقا کیه؟ گفت پدرته. هم ناامن شدم از فکرش و هم کنجکاو. نگاهش کردم. هم ناآشنا بود هم آشنا. هم قشنگ بود و هم شبیه چندتا مرد عزیز زندگیم بود که تقریبا هیچ رابطه نزدیکی باهاشان نداشتم که بخواهند پدرم باشند. لرد وِیدار… دارک ویدار ایز دت یو؟
۱۸ اسفند ۱۴۰۳
Œuvre شخصی گمراه راه آزادی
۱۸ مهر ۱۴۰۳
Wandering in the Maze of My Fragmented Self
تقریبا هرجای زندگی که بودم، وقتی به گذشتهم نگاه کردم فکر کردم وای چقدر گمگشته بودم قبلا. همیشه از کمیت و کیفیت گمگشتگی که قبلا داشتم تعجب کردم و بعدتر که خودم را پیدا کردم، دیدم همان اوقاتی که فکر میکردم خودم را پیدا کردم، از یک فاصلهی دورتری کماکان گمگشته و چه بسا مهجورتر بودم؛ گاهی گمگشته و پریشان، گاهی گمگشته و نادان، گاهی گمگشته و خندان، گاهی گمگشته و ابله، گاهی گمگشته و پسزن، گاهی آشفته، خسته، بیطاقت، گاهی پایه و برو بریم و کنجکاو. کنار تمام این احوالاتی که تجربه کردم، گمگشتگی بعضا در «گوشهموشهها» و دائم در نهانخانه حاضر بوده.
گمگشتگی به این معنا که هرجا بودم، انگار ابعاد جایی که بودم را نمیشناختم. انگار من را گذاشته بودند آنجایی که هستم و نمیدانستم با خودم، زندگیم، عواطف، ناگواریها و مشکلاتم چهکار کنم. انگار نمیدانستم آن جهان چه ساختار و سازوکاری دارد. انگار من غریبه بودم، انگار نمیدانستم برای رفع و رجوع زندگی چه راهی پیش رویم است. انگار موقعیت اصلی من پریشانی و ناتوانی در گمگشتگی بود و ظاهرم همیشه سفت و محکم و کرگدن. پرفورمنس دائمی ظاهر زندگیم؛ من میدانم دارم چهکار میکنم. شغل طاقتفرسام برهم چسباندن و منطبق کردن ظاهر آرام و باطن متلاطمم.
۱۹ تیر ۱۴۰۳
هویت هیبرید زبانی
سالها فکر میکردم فارسیم اقلا خوب است. در سالهای گذشته متوجه شدم که فارسیم هم کُند شده. خودم زن چهل سالهام، فارسیم بیست و چند ساله.
۱۲ خرداد ۱۴۰۳
مرزبان خویش
چرا صداها انقدر بلند شنیده میشود وقتی آدم مریض است؟
۵ فروردین ۱۴۰۳
مشتاق تدریج تقلا
وقتی که چهل ساله شدم، خیلی سختم شد. نمیخواستم جز زنان چهل ساله باشم. از اینکه سختم شده بود هم سختم شده بود. یعنی نمیخواستم که سختم باشد. دلم میخواست با سبکی وارد چهل سالگی شوم. نه. بگذارید راحتمان کنم؛ از همه نظر نمیخواستم چهل سالم شود.
۲۳ اسفند ۱۴۰۲
تبارشناسی وقارشناسی دستهای سیمانی
۱۹ بهمن ۱۴۰۲
Ein chaotischer Walzer auf dem schmalen Grat des Unglücks
این دفعه داستان اینطوری بود که صبح یکشنبه ساعت ده صبح زمین تنیس رزرو کرده بودم. شاید مثلا چهار ماه بود راکت رو دستم نگرفته بودم. خیلی تو مودش بودم. تمرکز و ویلیامز. ساعت ده و پنجاه دقیقه، ده دقیقه بود که داشتیم یه توپی رو روی هوا نگه میداشتیم. قصدمون فقط خوشی و هارمونی دیونگ دیونگ توپ روی راکت بود. غولاند یه توپی رو زد و همینطور که زد گفت ببخشید چون بدجا. توپ نیمهی جلویی سمت چپ زمین بود. دویدم سمتش، باید بکهند میزدم اما میخواستم فورهند بزنم چون کنترلم بهتره روش که کجا فرود بیاد. پریدم هوا، توپ رو در پرفکتترین جای راکتم گرفتم اما وقتی اومدم پایین پای چپم کاملا روی لبهی بیرونیش فرود آمد. نگاهم به توپ بود، ندیدم چطوری دارم فرود میام. در سرم فقط یک چیز بود. توپ. اول لبهی بیرونی پام خورد زمین و بعد پام طوری پیچید که سطح روی پام، شن زمین رو بوس کرد. پام رو صاف کردم و نشستم همونجا روی زمین. دستام شنی. محکم روی پام رو گرفته بودم. باورم نمیشد. یادتونه وقتی در انیمه یکی آسیب میدید، یه رعد میزد از آسمان به زمین؟ زئوس در برابرش هیچی. به هیچی فکر نمیکردم. فقط پام رو فشار میدادم از روی کفش. سکوت مطلق.
۴ مرداد ۱۴۰۲
Welcoming Horrendous Emotions with Curiosity
دیروز توی راه داشتم کتاب First Love, Last Rites رو میخوندم، توی همین داستانی بودم که عنوان کتابه. خیلی هولناکه. تمام داستانهاش هولناکه. این پیش باقیش مثلا کمتر هولناکه اما وحشت و انزجار محض. توی کتابه اون لحظه سه نفر داشتند دنبال یه موش چاق اما زبل و چابک و فرز میگشتند که توی خونهشون از اینور میدوید اونور. صحنهی کثافتی بود. اوج حقارت و کثافت و انزجار و بیزاری و دهشتناکی و هول و هرآنچه زشتی که بخواهی بود که آینهی زندگی حقیقیشون هم بود. مکاوان چه زیبایی چه زشتی رو وقتی میخواد توصیف کنه، بسیار زبردسته. فرو رفته بودم در داستان. همذات پنداری شدیدی هم میکردم. میخواستم ببینم چی میشه، ناگهان یک نفر پرید جلوم و بازوم رو ملایم لمس کرد و با یه صدای پیسپیس مار-واری گفت هالو. پریدم عقب و جیغ خفیفی زدم.