Jan 25, 2007

بعد از اون کابوس بی قراری ، الان بهترم . هیچ چیز نمی تونه آرامشم رو بهم بزنه و به سبک خیامی و دم غنیمت ! دارم صفا می کنم ... لباس خواب بلندی که با بی عاری تمام روزمی پوشم و به نظر مولی خیلی شیتیل پیتیله ، پروژه های نصفه نیمه ترم پیش، چای یخ کرده ی دیروز یا پریروز روی میز ، تمام کتاب هایی که روی هم چیدم که بخونم تا آخر ماه و هنوز دست نزدم بهشون ، روغن موتور که هشتاد و یک هزار و خرده ای کار کرده و عوضش نکردم ، ورقه های ترم پیش که صحیح نکردم ، مقاله ای که قرار بود به استاد خفنم بدم سه هفته پیش و ندادم ، کارتریج های شارژ نشده ، موهام که همین طور داره مثل علف هرز رشد می کنه و شبا نمی ذاره بخوابم ، سیم تلفنم که بیش از یک ماهه خر خش می کنه (یعنی هم خرخر میکنه ،هم خش خش می کنه) ، مشقایی که ننوشتم ، تلویزیون گنده ای که زیر میز تحریرمه و منظره اتاقمو زیبا تر کرده ، تاپ تاپ طبل های عزاداری ، سریال های در پیت فرندز و اد والیس ویانگ اند رستلس یا حتی دیز آو آر لایف! و ... که دو روزه تماشا می کنم ، هیچ کدوم تاثیری به حال خوبم ندارن ... فقط هستن . من قهرمانانه بعد از مدت ها مشغول تنبلی هستم ... الان در دوره ی کمیابی از زندگیم هستم که هیچ گونه عذاب وجدانی ندارم ... احساس می کنم حقمه که بی خود باشم چند روز ... جریان بلتوبیا خیلی انرژی گرفت ... هنوزم از فکر پاره کردن کمرش با تیغ دکتر"خ" و در آوردن اون استخوان ها از اونجا و دوختنش و اون چند ساعت بی هوشی و لرزش بی امان تنش وقتی دوباره ایستاد ، حالم خراب می شه ... و جراحی برای من تبدیل به یک چیز واقعی شد ... با این که در این زمینه ندید بدید نبودم ! اما این چیز دیگه ای بود ... سخت بود وهمون روز باید یه امتحان تحلیلی تخیلی که با بهترین کیفیت ذهنیم هم امتحان سختی بود ، می دادم و خود بخوان حدیث مفصل را که نگارا( که من باشم !) ناگهان با چه حجم هیجانی روبرو شد ! و بس که در تمام روزهای پیش از جراحی به لحظه ای که دکتر "خبیث !" کمرشو پاره می کنه فکر کرده بودم ، دچار او.آر فوبیا شده بودم و تا یک روز قبل ازروز موعود نمی دونستم اون امتحانه و جراحی بلتوبیا همزمان شدن ! و شما تا وقتی که کمر بلتوبیایتان پاره نشود نمی فهمید من از چه چیز عذاب آوری حرف می زنم ! تازه بد ماجرا این بود که وقتی با دکتر کمر پاره کن حرف زدم ، گفت که شکاف روی کمرش بسیار بزرگتر(بلندتر) از تصورات من بوده ! و از تراشیدن اسنخوان ها و سوزاندن زایده ها و رفع چسبندگی و اعصاب جگری رنگ و ملتهب حرف زد و این باعث ادامه دار شدن این افکار دیوانه وار شد ودر روزهای بعد مدام به شکاف جدید فکر کردم وبه خونابه ی مخوفی که از کمرش درون ظرف چین چین می ریخت نگاه کردم و فکر کردم که این چک چک سرخ که خون بلتوبیاست کی قطع می شود؟
...
گاهی چیز هایی هست که مجالی برای نوشنتشون پیدا نمی کنم واون وقته که در ذهنم شروع می کنن به بیات شدن وبعد از مدتی سراشیبی فسادشون در ذهنم بسیار سریع می شه ولی نمی تونم فراموششون کنم ،ضمن این که نمی تونم بنویسمشون ، یعنی وقتی می نویسم مثل اولش باکره و تمیز نیستن ...مثل خوابی که می بینیم و چند بار که برای دیگران تعریفش می کنیم از اون چه که واقعا بوده فاصله می گیره و نمی فهمیم کجای کار خرابه ولی وقتی داریم برای چندمین بار تعریفش می کنیم اصلا شبیه ذهنیاتمون نیست و مذبوحانه سعی می کنیم اونو شبیه اصلش بکنیم و نمی شه ...این اتفاقیه که وقتی بعضی چیز ها رو نمی نویسم به سراغم می یاد ...پس بنابراین با این وضع ، یا باید کلا از خوابیدن صرف نظر کنم و در ساعاتی که یک انسان باید بخوابه بیدار باشم و کارهای عقب افتاده رو پیش ببرم یا باید به این لاشه های ذهنیاتم بسنده کنم ! و من اصلا نمی دونم الان از کجا شروع کردم به نوشتن ، که رسیدم به اینجا و بر خلاف آدم ها منطقی که از آ شروع می کنن و می خوان به ب برسن و می رسن (!) ، من از پی شروع می کنم و می خوام به اف برسم و از ال سر در می یارم ! ... هو کرز؟

No comments: