May 11, 2009

از هاری هایی که می کنیم

توی راه که بودم، فکر کردم هوا بوی کنجد سوخته توی تنور نانوایی می دهد. بوی این گل رزها که توی خیابان می کارند که نژادشان طوری ست که زود پرپر می شوند. بوی خاکی که نشسته روی ماشین ها را می دهد. بوی فویل سفت بدمزه ای می دهد که اشتباهی لای ساندویچ گاز می زنی. بوی نایلون های خرید را می دهد. بوی فرمان ماشین می دهد. بوی آدم های خسته معاشی می دهد. بوی من را می دهد که حرص خوردم امروز از دست چایی رو بذار دم. که نمی توانستم عصبانیتم را تمام کنم. جدن نمی دانستم چطور خودم را آرام کنم. خیلی برایش توضیح دادم که باید چه کار کند. دقیق و روشن همه چیز را گفتم. بعد او رفت و دقیقن کارهایی را که گفتم نکن، کرد. اگر دقیقن توضیح نداده بودم، این همه حرص نمی خوردم. رفتم نشستم توی آشپزخانه. با تمام قوا دلم می خواست سیگاری آتش بزنم. نه داشتم. نه اگر داشتم، می شد. این بود که فقط نشستم. خشمگین. نگ خیلی منطقی به من گفت خب نمی فهمه چی گفتی. اگر می فهمید که توی این سن فلان نبود. خودت باید می رفتی. خودت باید می کردی. خب مجموعن حرف غم انگیزی بود. ماجرا همین بود اما آرامم نکرد. کلاس که رسیدم، هنوز عصبانی بودم. کلی پیاده راه رفته بودم که عصبانیت برود. رفته بودم درخت های نارون تپل بلوار را تماشا کرده بودم. فکر کرده بودم چرا این قدر تپلند این درخت ها. بعد از پیدا نکردن جواب هیچ تعجبی نکرده بودم. همیشه حواسم هست دوشنبه چهارشنبه ها با دقت تماشاشان کنم و تعجب کنم. نه. عصبانیت بعد از تمام درخت بازی هایم نرفته بود. دلم می خواست به تیمزی توضیح بدهم. خب تیمزی گوش داد. بعد گفت ول کن بابا. یک کاتالوگی عوضی ته چسب شده دیگر. ها؟ تمام شد. مهم نیست. توی دلم گفتم تمامش کن دیگر. چرا قاطی کردی خب انقدر؟ بعد هی یاد نمونه ای که دادم بودم دستش که نشان آقای ته چسب کار بدهد افتادم. یاد این افتادم که می گفت نه این را که اصلن لازم نشد نشانش بدهم! دقیقن همین جای صحبتمان بود که من رفتم توی آشپزخانه. بعد به نظرش چرا من آن قدر حرف زدم موقعی که کار را داشتم می دادم دستش؟ چرا خودم یک بار رفتم صحافی؟ از این عصبانیم که احساس می کنم وقتی برایش توضیح می دادم، حتمن داشته دهانم را که تکان می خورده نگاه می کرده و هیچ گوش نمی داده. حالا هر چی دیگر. تمام شده. حالا یک جای دنیا یک کاتالوگی عوضی ته چسب شده. نه؟

امروز هار بودم. مثل اژدهای از دهن آتش پراکن بودم. خسته بودم/هستم. در درونم یک هار زندگی می کند. غصه م گرفته از دست خودم. احساس می کنم دارم توی زندگی م همه ش راه می روم یا می دوم. دلم می خواهد بنشینم. دلم می خواهد یک لحظه صبر کنم.

پ.ن

من می خواستم بعد از تمام نق هایم از هوا تشکر کنم. هوا جان شما خیلی خوب و فهیمی. من از شما ممنانم. هوا جان تو می دانی که وقتی دیر تاریک می شوی، آدم احساس می کند زود آمده خانه. انسان وقتی احساس کند زود آمده خانه، کمی خوشحال تر است چون فکر می کند احتمالن تا قبل از این که فردا بشود می تواند استراحت کند. یعنی بیشتر استراحت کند. یعنی ساعت هشت و نیم مزه ی عصر می دهد. این هم برای خودش خوب است دیگر. نیست؟ حالا مثلن خوب است دیگر لطفن. چشم؟

4 comments:

laleh said...

آدم هي بيايد چه بگويد كه تكراري نباشد ؟ بعد خوب هي هم مي خواهي هيچي نگويي مي بيني حيف است و نمي شود!
باز هم لذت بردم زياد. از پي نوشت زياد تر.

Khosrow said...
This comment has been removed by the author.
خسرو said...

پس چقدر خوب شد من امروز واسه پیگیری بهت زنگ نزدم!!!؛
;)

Ali said...

وبلاگت قشنگه. به اشتراک در آمدیم - مع الاجازه